mu-shop

mu-shop

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
رمان هيچكي مثل تو نبود20

رمان هيچكي مثل تو نبود20

گريه كردم يه دل سير. نوحه خوندم تو دلم براي از دست دادن ماهان براي روزي كه ماهان ميرفت و ميشد ماهان يكي ديگه و ماهان من نبود. زار زدمو خودمو خالي كردم. سبك شدم. با نوازشهاي ماهان با صداي تپشهاي قلبش. با ريتم بالا و پايين رفتن سينه اش. آروم گرفتم. آروم كه شدم. تازه فهميدم من خر امروز زرت و زورت ميرم تو بغل ماهان. يه شرم و حياي هم داشته باشم بد نيست. راستش خجالت كشيدم. با اينكه دوست داشتم تا چند ساعت تو اون آغوش گرم آروم بگيرم اما از طرفي وقتي فكر مي كردم كه يه جورايي دارم از محبت ماهان سواستفاده مي كنم خجالت مي كشيدم. بغل اون دوستي بود ولي من از رو عشق تو بغلش آروم مي گرفتم. خو اين سواستفاده از احساس ماهان بود ديگه. حالا چي ميشد ماهان از روي محبت و احساس دوست داشتن . مدل خاصي منو بغل مي كرد؟؟؟ يعني من مونده بودم. من با اين قد و قواره چه طور به چشم ماهان نميام؟؟؟؟ حالا الان كمه لاغرم اون موقع كه دو برابر ماهان بودمم به چشم يه دختر نگام نمي كرد. بخشكي شانس. البته من خودمم ماهان و تا چند وقت قبل فقط در حد يه دوست و همپاي شيطنتم مي ديدم. چه مي دونم دارم خل ميشم. دست از فكر كردن برداشتم. خودمو كشيدم عقب و از بغل ماهان بيرون اومدم. سرم پايين بود. حرفم نميومد. ماهان: حالت بهتره دختر نق نقو؟؟؟ اخمام بي اختيار رفت تو هم. من كجام نق نقو بود؟؟؟ حالا 4 تا قطره اشك ريختم بايد بهم انگ نق نقو بودن بزنه؟؟؟ آنا خيلي روت زياده يه ساعته داشتي گريه مي كردي كم مونده بود سيل راه بندازي بعد ميگي 4 تا قطره؟؟؟ ولي خوب من روم زياده. يه چشم غره به ماهان رفتم. جواب چشم غره ام فقط يه لبخند قشنگ بود. ياد ظرفهاي ناهار افتادم. پشت دستمو كشيدم به بينيمو گفتم: ماهان ظرفها رو شستي يا از خدا خواسته ول كردي اومدي اينجا نشستي؟؟؟ ماهان اولش چشمهاش گرد شد و بعد غش غش زد زير خنده وسط خنده گفت: خيلي تنبلي آنا. با اون وضعيت تو مگه مي تونستم به ظرفها فكر كنم؟؟؟ اخم غليظي كردم. حالا مجبور بودم خودم برم ظرفها رو بشور. يه پشت چشم براي ماهان نازك كردم و دلخور بلند شدم تا برم ظرفها رو بشور كه ماهان دستمو كشيد و گفت: كجا؟؟؟ صورتمو كج و كوله كردم و گفتم: ميرم كار شما رو تموم كنم، ظرفها رو بشورم. يه لبخندي زد و گفت: نمي خواد 2 تا دونه ظرف مگه چقدر طول ميكشيد قبل از شيون شما شستم تموم شد. يه ذوقي كردم و خوشحال نيشم تا بناگوش باز شد و گفتم: مي دونستم پسر مسئوليت پذيري هستي. ابروي چپ ماهان همراه با لبخندش بالا رفت و گفت: يعني از همين ظرف شويي فهميدي مسئوليت پذيرم؟؟؟ سرخوش ابرومو شونه امو همزمان بالا انداختم. دوباره رومو برگردوندم كه برم كه بازم ماهان دستمو كشيد. باز ايستادم و اين بار سوالي نگاش كردم. ماهان: ديگه كجا؟؟؟ يه لبخند گشاد زدمو چاپلوسانه گفتم: بخوابم ... ماهان يكم بروبر نگام كرد. منتظر بودم كه يه تيكه بارم كنه. يهو شونه و ابروشو بالا انداخت و دستمو ول كرد و ولو شد رو مبل و گفت: يه پتو هم براي من بيار. با چشمهاي گرد شده بهش نگاه كردم. يه لبخند گشاد تحويلم داد. بي حرف رفتم تو اتاق و يه پتو براش آوردم. دستاشو گذاشته بود زير سرشو طاق باز دراز كشيده بود. منو كه ديد با لبخند اشاره اي بهم كرد. بچه پرو منظورش اين بود كه پتو رو بكشم رو تنش. يه چشم غره خبيث بهش زدم اما پتو رو هم كشيدم رو تنش. يه تشكر كرد و چشمهاش و بست. منم رفتم تو اتاقم و گرفتم خوابيدم.
از خواب بيدار شدم يه غلتي زدم. اِه هوا تاريك شده بود. يكم خودمو رو تخت كج و كوله كردمو بلند شدم. خميازه كشون سرمو خاروندم. پا شدم و پا كشون رفتم سمت در. هنوز مست خواب بودم. گيجي ويجي بودم. همون جور مست و ملنگ رفتم سمت دستشويي. دستمو دراز كردم كه در و باز كنم. دستگيره رو گرفتم و هل دادم به داخل. اما انگاري زورم خيلي زياد بود كه در با شتاب باز شد و من پرت شدم تو دستشويي. يعني تو دستشويي كه نه تو چارچوب دستشويي خوردم تو سينه ماهان و تعادلمو از دست دادم و براي اينكه نيفتم به اولين جاي ممكن يعني كردن ماهان آويزون شدم. ماهانم كه از برخورد و ديدن من تعجب كرد با هول دستشو انداخت دور كمرم كه نزاره پخش زمين شم. گردن ماهان به خاطر دست من كه دور گردنش بود خم شده بود پايين. هر دو گيج بوديم. و بر و بر همو نگاه مي كرديم. من كه رسما" فكر مي كردم خوابم و دارم خواب مي بينم. يه لبخند گشاد زدم و به خيال توهم گفتم: ماهان تو اينجام دست از سرم برنمي داري؟؟؟ ول كن ديگه. چشمهاي خمارمو باز كردم و ديدم ماهان اصلا" حواسش به من نيست. سرش پايينه اما نه به چشمم و نه به صورتم نگاه نمي كنه. همچين چونه اش چسبيده بود به سينه اش كه به زندگيم انقدر سر به زير نديده بودمش. يهو چشمهاشو بست و رو هم فشار داد و با يه حركت منو هل داد عقب و ازم جدا شد. تازه به خودم اومدم فهميدم خواب نيستم. هنوز كامل ملطفت نشده بودم كه چي به چيه كه ماهان سريع يه سلامي گفت و از كنارم رد شد. حالش خوب نبود انگار. بي تربيت بهم نگاهم نكرد. از لجم زبونم و براش در آوردم و دوباره سرمو خاروندم و رفتم تو دستشويي. شير آب و باز كردم و يه مشت آب به صورتم پاشيدم. ماهان چش بود؟؟؟ چرا همچين كرد؟ با ياد آوري اينكه نا خواسته آويزون گردنش شدم و رفتم تو بغلش يه ذوقي كردم. ببين خدا حالا من هي مي خوام بي خيال ماهان بشم تو نمي زاريا موقعيت جور مي كني من به مراد دلم برسم هي بغل تو بغل بشيم. با لبخند سرمو بلند كردم و تو آينه به خودم نگاه كردم. سريع صاف شدم. چشمهام گرد شد. با دست كوبيدم تو سرم. آنا ... آنا ... بميري تو دختر آدم بشو نيستي هرگز. دوباره با اين موهاش افشون از اتاق اومدي بيرون؟؟؟ اون دفعه درس عبرت نشد برات؟؟؟ خري ديگه. مرده شورتو ببرن با اين موهات. بي خود نبود پسره پرتت كرد عقب. سكته كرده بود بي چاره. عصباني و حرصي سعي كردم موهامو كه مثل چي تو هم پيچيده بودن و پف كرده بودن و صاف كنم. تو همون حالتم غرغر مي كردم. بيچاره ماهان كه مجبور شد اولين قيافه اي كه بعد بيداريش ميبينه موهاي افشون و جنگلي من باشه اه اه ... حالم بهم خورد دخترم انقده شلخته؟ يه صدايي تو ذهنم گفت: چيه هي بد و بيراه مي گي ماهان اصلا" به سرت و موهات نگاه نكرد همه اش داشت به چونه ات نگاه مي كرد. چونه ام؟ چونه ام مگه چشه كه نگاه كنه؟؟؟ از تو آينه سريع يه نگاه به چونه ام كردم. يكم خم شدم سمت آينه و يه دستمو گذاشتم رو روشويي و با دست ديگه ام چونه امو چپ و راست كردم. موردي نداشتم كه خوب بود. تو آينه چشمم خورد به لباسم. همچين چشمهام گشاد شد كه كم مونده بود بزنه بيرون. لباسم به خودي خود مورد نداشت. يه شلوار گشاد و يه تاپ كه يه آستين كوتاهي هم داشت. لباسم خوب بود مشكلش فقط يقه اش بود. لباسم چپ و راستي بود و من هميشه با اين يقه اش مشكل داشتم چون بايد خيلي حواسمو جمع مي كردم كه باز نشه. منم كه تو خواب خوب غلت مي زدم همچين خودمو كج و كوله كرده بودم كه يقه ام تا كجا باز شده بود. از فكري كه تو سرم پيچيد قرمز شدم و تنم گر گرفت. يعني .. يعني ماهان اين قده زل زده بود داشت ... .اي خدااااااااااااااااااا آنا بميري اون از اون دفعه كه شكمت و ديده بود اينم از اين دفعه كه يقه مغه و همه جات تو حلقش بود. بميري تو كه همه هيكلتو در طبق اخلاص در معرض ديد ماهان گذاشتي. الاغ نفهم بي شعور. اعصابم خورد شده بود. داشتم مدام به خودم فحش مي دادم كه صداي در دستشويي همچين از جا پروندم كه از ترس يه تكوني خوردمو خودمو كشيدم عقب و محكم كوبيده شدم به ديوار. ماهان: آنا چي كار مي كني اون تو خفه نشي. چقدر مي موني تو دستشويي پاهات خواب ميره ها. اين و گفت و خنديد. اه بي شخصيت تايم دستشويي رفتن منم مي گيره بوزينه. آنا چقدر بي تربيت شدي تو. خوب خودتو جمع كن كه اين جوري حيثيتت به باد نره. اخم كردم. حرصي گفتم: به باد رفت كه رفت چي كار كنم؟ خودمو كه نمي تونم بكشم. اين تو هم كه نمي تونم بمونم. اصلا" بهتر شايد ماهان يه تكوني خورده باشه با اين فيضه. دوباره يه مشت آب پاشيدم به صورتمو . لباسهامو صاف كردم و يقه امم جمع كردم و رفتم بيرون. ماهان هنوز پشت در بود. تا رفتم بيرون ماهان اول به يقه ام نگاه كرد. بچه پرو همچين با پشت دست بزنم تو صورتش كه خون از دماغ و دهنش بپاشه بيرون. هيز..... ولي خداييش ماهان هر چي بود هيز نبود. خوب بچه خوشش اومده بود شايد ... گمشو آنا انگار بدتم نيومده ها. ماهان فقط در حد يه نگاه چشمش رفت سمت يقه امو بلافاصله بالا اومد و با لبخند گفت: خوبي؟؟؟ چي كار مي كردي اين همه وقت اون تو؟ اخم كردم و گفتم: كلي بگم يا با جزئيات؟؟؟ ماهان چشمهاش گرد شد و هيچي نگفت. منم بي توجه بهش رفتم تو آشپزخونه. كتري و گذاشتم تا چايي درست كنم. الان چايي لازم بودم حوصله نداشتم سماور روشن كنم. با اينكه چايي سما ور يه مزه ديگه داشت. تا درست كردن چايي تو آشپزخونه موندم. بعد دوتا ليوان گنده چايي ريختم و رفتم بيرون. ماهان رو مبل نشسته بود و تلويزيون نگاه مي كرد. رفتم كنارش رو مبل نشستم. به تلويزيون نگاه كردم. داشت حياط وحش نگاه مي كرد. اخم كردم با اعتراض گفتم: ماهان بزن يه جاي ديگه. بزن يه فيلمي ببينيم. بي حرف كانالها رو بالا و پايين كرد. منم يه چشمم به تلويزيون بود و يه چشمم به اين بود كه ليوان چايي ماهان و بزارم جلوش رو ميز و يه وقت نريزمش پايين. ليوان و گذاشتم و همون موقع چشمم خورد به يه فيلمي. با ذوق گفتم: ماهان ماهان بزار همين جا باشه. ماهان برگشت با تعجب به قيافه ذوق زده من نگاه كرد و گفت: اينجا؟؟؟؟ چرا؟؟ هيجان زده گفتم: من اين و دوست دارم. ماهان: خوب اگه فيلمشو ديدي چرا مي خواي دوباره ببينيش؟؟؟ برگشتم و بهش نگاه كردم و گفتم: نديدمش. ماهان يه ابروش و داد بالا و گفت: همين الان گفتي دوستش داري. نيشمو باز كردمو گفتم: فيلمو نگفتم كه اين بازيگر مرده رو دوست دارم. كيانو ريوز و مي دوستم خيلي. بازيگر زنشم خيلي دوست دارم. حالا اسمش يادم نمياد. چي بود ... آهان ساندرا بولاك. كنترل و از ماهان گرفتم و يه نگاه به مشخصات فيلم كردم. با هيجان گفتم: ايول لگ هوسه. خانه اي روي بركه خيلي تعريفشو شنيدم. قديميه ولي خيلي دوست داشتم ببينمش. ماهان كه ذوق منو ديد بي حرف تكيه داد به مبل و با من مشغول فيلم ديدن شد. لبه ي مبل نشسته بودم و يه كوسن رو پام بود و چاره داشتم ميرفتم تو فيلم بس كه غرقش شده بودم. نه من، ماهانم تو حس فيلم بود. موضوع فيلم در مرد يه پزشك زني بود كه تازه از يه خونه روي بركه اسباب كشي مي كنه به يه خونه توي شهر چون بيمارستانشو عوض كرده بود. بعد تو صندوق پستي خونه روي بركه يه نامه مي زاره و از مستاجر جديد مي خواد اگه نامه اي به اسم اون اومده براش به آدرس جديدش بفرسته از طرفي هم بهش ميگه خونه چه مزيتها و چه معايبي داره. مثلا" بهش ميگه كه روي پل ورودي خونه جاي قدمهاي يه سگي هست در صورتي كه پسري كه مياد تو اون خونه و نامه رو مي گيره هيچ رد سگي نمي بينه. از قضا همون شب پل رو رنگ مي كنه كه همون موقع يه سگي از نا كجا پيدا ميشه و مي دوئه رو پل و رد پاش مي مونه روش. يا اينكه دختره ميگه يه جعبه تو اتاق زير شيروني هست كه از اول بوده پسره ميره ميبينه نيست. خلاصه اين دوتا با نامه با هم در ارتباطن و با هم آشنا ميشن و اين وسط ميفهمن كه اين دو نفر دو تا آدمن تو دو زمان مختلف يعني پسره دو سال قبل از دختره تو اون خونه زندگي ميكنه و نامه ها رو دريافت ميكنه. پل ارتباطي اين دو نفرم همين صندوق پسته. خلاصه اين دو نفر با هم آشنا ميشن و با هم درد و دل ميكنن مثل دو تا دوست. دختر از روز اول كارش ميگه كه جلوي بيمارستان يه تصادف شده كه با وجود اينكه دختر دكتره نتونسته براي اون آدم كاري بكنه و افسرده شده. اين دو نفر با هم مكاتبه مي كنن عاشق هم ميشن يه حس عميقي بينشون بوجود مياد. پسره با دختره قرار مي زاره كه فردا تو فلان رستوران دختره رو ببينه. اين فردا براي دختره فرداست اما براي پسر دو سال بعده. دختره با يه شور و هيجاني ميره سر قرار ميز از دو سال قبل رزرو شده بود. دختره ميشينه شب ميشه همه ميرن اما پسر نمياد. دختره هم ناراحته با خودش ميگه اين عشق و عاشقي به جايي نمي رسه با اينكه براش سخته به پسره ميگه من ديگه نميام نامه هاتو بگيرم بخونم. پسره هر چي التماس ميكنه دختره قبول نميكنه. پسره ميگه محاله من نيومده باشم سر قرار شايد يه اتفاقي افتاده باشه برام. اما بازم دختره قبول نميكنه. پسره همه اش براي دختره نامه مي نويسه مي زاره تو صندوق اما دختر نامه ها رو نمي گيره اين ميشه كه پسر همه نامه ها رو جمع ميكنه مي زاره تو يه جعبه و مي زارتش تو اتاق زير شيروني. يه روز يه اتفاقي مي افته كه پسره داستان دوست پسر قبلي دختره رو مي بينه كه سر يه موضوعي باهاش دوست ميشه و از قضا همون شب تولد دختره هم هست. پسره يه جوري خودشو تولد دعوت ميكنه و ميره تولد. دل تو دل پسره نبود كه دختره رو ببينه. واي وقتي دختره رو ميبينه يه حالي ميشه كه من يكي كه بغض كرده بودم. دختره پسره رو نميشناسه. اون شب دختره ناراحت بود. از مهموني مياد بيرون ميره تو حياط. پسره دنبالش ميره و باهاش حرف ميزنه. چون دختره رو مي شناخت انقده قشنگ آرومش ميكنه كه حد نداره. من همچين ذوق زده بودم كه كوسنو با هيجان چنگ زده بودم و خود به خودي لبخند مي زدم. پسره با دختره تو آلاچيق تو حياط با يه آهنگ خيلي قشنگ تانگو مي رقصن و پسره دختره رو مي خندونه. نيش من همچين باز بود كه انگاري خودم داشتم مي رقصيدم. اصلا" حواسم به ماهان نبود ببينم تو چه حاليه. وسط تانگو اين احساساتشون يه جور كششي داشت كه اين دو تا به هم جذب شدن و همديگه رو بوسيدن. يعني اگه اون لحظه خودم ماهان و مي بوسيدم انقده ذوق نمي كردم. هر چند انقده صحنه احساسي بود كه دوست داشتم خودم جاي دختر داستان مي بودم. ولي يهو دوست پسره دختره سر ميرسه . مچشون و مي گيره من همچين جيغي كشيدم كه ماهان يه متر پريد هوا. با اخم گفت: اه چته مزه فيلمو پروندي. يه چشم غره بهش رفتم و دوباره زوم فيلم شدم. همين ماجرا باعث ميشه دختره با دوست پسرش بهم بزنن. حالا پسره ديگه عمرا" بتونه بي خيال دختره بشه. وقتي مي فهمه دختره عاشق خونه روي بركه است از اون خونه اسباب كشي مي كنه. پسره خودشو همه خاندانش معمارهاي معروفي بودن. باباش عاشق مادرش بود و اون خونه بركه رو براي مادرش درست كرده بود و پسره به خاطر دختره از اونجا ميره. رابطه مكاتبه اي اين دو نفر انقدر تو زندگيشون تاثير داشته كه باعث ميشه پسره بعد مدتها با پدرش و برادرش و خانواده اش آشتي كنن. هر بار كه برادر پسره ميگه بي خيال اين دختر شو پسره ميگه: نمي تونم من اون و شناختم حسش كردم من بوسيدمش لمسش كردم نمي تونم اين حس ها رو از بين ببرم. نمي دونم چرا اين جمله اش انقدر برام قابل لمس بود. منم ماهان و شناختم حسش كرده بودم. مهربونيش و نگاهش و آغوشش و ... خيلي سخت بود فراموشي همه اين حس هاي كمياب. دختره مدتهاست كه بي خيال پسره شده. دوست پسر قبليشو مي بينه و دوباره رابطه اشون و از سر مي گيرن و قرار ميشه با هم ازدواج كنن. پسره دختره رو ميبره يه شركت معماري كه طرح يه خونه اي و بده كه دوست پسرش بسازه. اون وقتها كه دختره با پسر خونه بركه ايه نامه نگاري مي كرد پسره يه خونه ايو براش ترسيم كرده بود. دختره همون خونه رو ميبينه كه به صورت تابلو رو ديوار اون شركته نصب شده. متعجب و با هيجان از اينكه شايد بتونه اون پسره رو پيدا كنه از رئيس شركت مي پرسه كه من مي خوام معمار اين خونه رو ببينم و در كمال ناباوري پسره ميگه. معمار اين خونه برادر من بوده و شما نمي تونيد ببينيدش. دختره اصرار ميكنه و ميگه من حتما" بايد ببينمش. من قلبم اون لحظه تو دهنم بود. بسته دستمال كاغذي رو كه از اون صحنه بوسه تو دستم بود و هي مچاله مي كردم و بي اختيار هي برگ دستمال جدا مي كردم. داشتم مي مردم ببينم اين دوتا بعد اين همه مدت كه همو مي بينن چه جوري برخورد مي كنن. داداشه دهن باز ميكنه و ميگه: متاسفم نميتونيد چون برادرم فوت شده. دختره رو ميگي نزديك بود غش كنه. من كه بي هوا همچين چنگ زدم به دست ماهان و با اشك به دختره نگاه كردم. دختره با بهت مي پرسه كي؟ كجا؟ داداشه ميگه فلان روز جلوي بيمارستان فلان. يعني همون روزي كه دختره روز اول كاريش بوده و همون روزي كه يه پسري جلوي در بيمارستان تصادف ميكنه و تو دستهاي دختره ميميره. همون روزي كه براي اولين بار اين ماجرا اين نامه نگاريها شروع شده. در واقع پسره براي ديدن دختره ميره اونجا اما تصادف ميكنه. يعني من هق هق مي كردما. اين وسطا صداي فين فيني از بغل گوشم ميومد. برگشتم ديدم ماهانم دو تا قطره اشك از چشمهاش اومده و هي بينيشو بالا ميكشه. با بغض يه دستمال سمتش گرفتم. ناراحت و اشكي نگام كرد و دستمال و گرفت و چشمهاشو بينيشو پاك كرد. دوباره برگشتم و به تلويزويون نگاه كردم ببينم چي ميشه آخرش. دختره كه همه چيز و مي فهمه. با بغض بي توجه به بقيه مي دوئه بيرون. سوار ماشين ميشه و ميرونه سمت بركه . ميرسه به بركه يه كاغذ و خودكار برمي داره و براي پسره مي نويسه. خواهش مي كنم سعي نكن منو بببيني. هيچ وقت. قرار ما باشه براي تاريخ فلان كه مي شد همون روز جلوي خونه روي بركه كنار صندوق پست. مي دوئه سمت صندوق و نامه رو مي زاره تو صندوق و اهرمشو مي زاره بالا كه يعني تو صندوق نامه است. هر چي صبر مي كنه كسي از اون سمت نامه رو نمي گيره. دختره با بغض زانو مي زنه و گريه مي كنه. منم همچين عر مي زدم كه نگو. هق هق مي كردم انگار دور از جون يكيم مرده. كامل حس دختره رو درك مي كردم. دست ديگه ماهان اومد رو دستمو آروم به دستم ضربه زد كه مثلا" آروم بشم. مگه من با اين چيزا آروم مي شدم؟؟ هنوز داشتم گريه مي كردم و با چشمهاي اشكي فيلمم نگاه مي كردم. هنوز داشتم گريه مي كردم و با چشمهاي اشكي فيلمم نگاه مي كردم. يهو ديدم اهرمه اومد پايين همون لحظه يكي پشت سر دختره قدم زنون با حركت آهسته اومد. تصوير از پاهاي طرف شروع شد و رفت بالا و وقتي رسيد به صورتش و پسره رو زنده ديدم همچين جيغ كشيدم و پريدم از گردن ماهان آويزون شدم كه انگار دور از جون ماهان اون ريختي شده بود. ماهانم مي خنديد. اونم خيلي خوشحال شده بود. سريع تو همون حالت دست به گردن ماهان به فيلمه نگاه كردم. دختره هم مثل من ذوق مرگ بلند شد و پريد و پسره رو ماچ كرد. انقده ذوق كردم كه نيشم گوش تا گوش باز شده بود. حس كردم گونه ام گرم شده. برگشتم و چشمهام قفل شد تو نگاه خندون ماهان. تو صورتم نفس مي كشيد. آروم. به جاي تلويزيون به مني كه ازش آويزون بودم نگاه مي كرد. من خودم نفهميده بودم چه جوري از ذوقم پريدم بغلش و رفتم تو حلقش. منم پرو پرو زل زده بودم تو چشمهاي ماهان. گرمي نفسهاش كه به صورتم مي خورد حال عجيبي بهم مي داد. مسخ شده نگاهش بودم. نگاهش سر خورد رو صورتم. دوباره بالا اومد و رفت تو نگاهم. اونقدر غرق نگاه خندونش بودم كه نمي تونستم تكون بخورم. چشمهاش آروم بسته شد و باز شد. لبخند اومد روي لبهاش نگاهش مهربون و خندون شد. يهو به خودم اومدم و سريع دستمو كشيدم و رفتم عقب و رومو برگردوندم. اه انقده از دست خودم حرصي بودم. چرا من امروز اين جوري شده بودم. خدا جون ببين داري اذيت مي كنيا بعدن كه من يه كاري كردم نگي چرا. خودت هي موقعيت ناجور پيش مياري. صاف نشستم و يه سرفه مصلحتي كردم و گفتم: چيزه ... ميگم فيلمش چقدر قشنگ بود .... صداي خندون ماهان و از كنار گوشم شنيدم كه گفت: آره خيلي قشنگ بود. برگشتم ديدم با نيش باز جفت من نشسته. بچه پررو چه خوشحالم هست. اخم كردمو گفتم: بله چقدرم تو احساساتي . چه گريه اي مي كردي. چشمهاش گرد شد. با هول و معترض گفت: من ... من گريه مي كردم ؟ اي جونم خوب حالتو گرفتم كه ديگه به من نخندي. ابرو انداختم بالا و خوشحال گفتم: بله كه شما. خوبه خودم بهت دستمال دادم. واي چي بشه. بزار به پريسا و كيا بگم پسر به اين گندگي سر يه فيلم چه آبغوره اي گرفت. اخم كرد. با اخم و حرصي گفت: خودتو يادت رفته؟ هق هق مي كردي؟؟ شونه بالا انداختم و گفتم: خوب كه چي. من دخترم موردي نداره كسي هو نميكنه اما تو ... يهو ماهان خواست حمله كنه كه منم جيغ كشون در رفتم. رفتم پشت ميز ايستادم. رو به روش بودم. ميز نمي زاشت به من برسه. با اطمينان كه دستش بهم نميرسه زبون در آوردم براش. حرصي شد دوباره اومد سمتم كه دوباره جيغ كشدم و در رفتم و رفتم تو حياط. صداي زنگ در خونه رو از تو حياطم مي شنيدم. تو همون حالت دوييدم سمت در و در و باز كردم. پريسا بود. بي هوا خودمو پرت كردم بيرون و رفتم پشتش قايم شدم. پريسا بي خبر از همه جا با بهت گفت: چته ديوونه شدي؟؟؟ چرا همچين مي كني.... يهو ماهان و ديد كه لنگه كفش به دست و پا برهنه دنبالم مي دوييد. دستاش بالا بود. يهو پريسا رو كه ديد ايستاد. نيشم باز شد. از پشت پريسا براش زبون در آوردم و ابرو انداختم بالا. دستاي ماهان اومد پايين. يه لبخند به زور زد و براي من چشم غره رفت و به پريسا گفت: خوبي پريسا؟؟؟ پريسا هم يه نگاه مشكوك به منو يه نگاهم به ماهان كرد و آروم و مچ گير به من گفت: خوش مي گذره بهت؟؟؟؟؟ مي بينم كه تو و ماها .... ماهان پريد وسط حرف پريسا و به پشت سر پريسا و تو كوچه اشاره كرد و دست تكون داد. ماهان: اه اين كيا نيست؟؟ با تعجب برگشتم نگاه كردم. ديدم كيا تو ماشينش نشسته و به ما نگاه مي كنه. ماهان از كنارمون رد شد و رفت سمت كيا. كيا هم پياده شد. تازه يادم افتاد با لباس تو خونه و بي شال تو خيابون ايستادم. بي هوا دست بردم شال پريسا رو كشيدم انداختم رو سرم. جيغ پريسا بلند شد. پريسا: چي كار مي كني منگل. هلش دادم تو خونه و گفتم: خفه. زشته من با اين لباس بي شال تو خيابون ايستادم. پريسا يكي كوبوند تو سرمو گفت: آهان براي تو بده براي من موردي نداره؟؟ تازه فهميدم چي كار كردم با نيش باز نگاش كردم. اونم يه چشم غره توپ بهم رفت. دو تايي چشم دوختيم به ماهان و كيا كه با هم حرف مي زدن. حرفشون تموم شد و ماهان اومد سمت ما. از همون جا براي كيا سر تكون دادم كه جوابمو داد. ماهان: آنا ميري وسايلمو بياري من برم. نگاش كردم: بري؟ كجا؟ يه لبخند زد و گفت: خونه ديگه ... چيه طاقت دوريمو نداري؟؟؟ مي خواي بمونم؟؟؟ يه پشت چشم براش نازك كردم اما خدايي دوست داشتم بمونه. من: خوب بمونيد هم تو هم كيا. فردا كه جمعه است كاري نداريد كه. ماهان برگشت يه نگاه به كيا كرد و دوباره برگشت سمتم و گفت: نه ديگه امشب و ميريم خونه فردا از صبح ميايم اينجا كه روز جمعه اي نه ماها تنها باشيم نه شماها. اين و گفت و يه چشمك بهم زد. چشمهام گرد شد. ماهان از گردي چشمهام خنديدي و گفت: آنا ميري وسايلمو بياري يا خودم بيام. من: الان ميارم. دوييدم رفتم از تو خونه كيف و پالتوشو برداشتم و اومدم بيرون. ديدم داره كفشهاشو مي پوشه. پا برهنه تا تو كوچه هم رفته بود خنگولي. من: ماهان جورابات نابود شد بايد بندازيش دور. صاف ايستاد و بينيمو كشيد و گفت: از دست تو يه روز خودمم بايد بندازم دور جوراب كه خوبه. لبخند زدم. تا دم در رفتم و بدرقه اشون كردم و براشون دست تكون دادم تا رفتن. در و كه بستم پريسا عين چي پريد جلو. دو سه تا سكته رو با هم زدم. پريسا: ماهان اينجا چي كار مي كرد؟؟؟ دستم رو قلبم بود و سعي مي كردم ضربان قلبمو پايين بيارم. اخم كردم و يه چشم غره رفتم بهش و گفتم: كوفت. ماهان ناهار اينجا بود بعد كه ديد تو نيومدي بيشتر موند كه تنها نباشم. تو خودت چرا نمي گي با كيا چه غلطي مي كردي؟؟؟ رفته بودي خونه عموت اينا ديگه؟؟؟ منم كه خرم. پريسا يه نيش گشاد تحويلم داد و گفت: خوب اولش رفتيم خونه عمو اينا بعد كيا اومد دنبالم رفتيم يكم دور دور. ابروهام جمع شد و چشمهام متعجب. من: اوه اوه از كي تا حالا مهربان برات شده كيا؟؟؟ يه نيشي وا كرد و يه تكوني به سر و گردن و بدنش داد و خودشو لوس كرد و رفت سمت خونه. منم دنبالش كه از زير زبونش حرف بكشم هر چند زودي خودشو تخليه مي كرد حرف تو دهنش نمي موند. نگو از همون روز تو فرحزاد چشمش كيا رو گرفته بود. همون موقع كه من و ماهان داشتيم كتك كاري مي كرديم اين دوتا داشتن دل و قلوه مي دادن. تو شهربازي هم كه ديگه چيك تو چيك شدن و اين شركت اومدنم مزيد بر علت شد كه ديگه كيا رسما" در دلشو باز كنه و حرفهاشو به پريسا بزنه. امشبم برده بودتش بيرون كه همه چيزو بگه براش از خودشو خانواده اش. البته من ظهري همه ي اطلاعات و در مورد كيا از ماهان كشيده بودم بيرون. پريسا با ذوق تو رختخوابش دراز كشيد و دستهاشو زد زير چونه اشو گفت: خوب تو بگو ماهان اينجا چي كار مي كرد؟؟؟ شونه امو انداختم بالا و دراز كشيدم رو تخت و بي تفاوت گفتم: هيچي دلش غذا خونگي مي خواست. منم براش ماكاراني درست كردم. بعدم كه فيلم ديديم. پريسا يه ابرو انداخت بالا و گفت: فقط همين؟؟؟؟ رومو كردم اون سمت و گفتم: آره فقط همين. يهو يه دستي محكم خورد به كمرم. مثل جت از جام بلند شدم و نشستم رو تخت و تند تند دست كشيدم به كمرم. صورتم از درد جمع شده بود. جيغ كشون گفتم: دستت بشكنه وحشي كمرم خورد شد. دست كه نيست كنده درخته. بي شعور چرا همچين كردي؟؟؟ پرو پرو برام اخم كرد و با چشم غره گفت: حقته تا تو باشي كه منو گاگول فرض نكني. فكر كردي كورم نمي بينم وقتي به ماهان نگاه مي كني مي خواي درسته قورتش بدي. همون چشمهات همچيني مخملي ميشه انگاري با چشمت نازش مي كني. بعد ميگي هيچي؟؟؟ زود باش بگو ببينم. دهنم باز مونده بود. فكر نمي كردم انقده تابلو باشم. يعني همه فهميده بودن؟؟؟ خود ماهان چي؟؟؟ يعني خودشم فهميده بود كه من دوستش دارم؟؟؟ اگه فهميده پس چرا ... چرا .... بغض كردم. برگشتم سمت پريسا و با بغض گفتم: پريسا خيلي تابلوام؟؟؟ همه فهميدن؟؟؟ اگه همه فهميدن ماهانم مي فهمه. منو دوست نداره كه عكس العملي نشون نداده ... لب ورچيدم و چشمهام پر اشك شد ... من دوستش داشتم. نگاهم داد مي زد كه دوستش دارم اما ماهان دوستم نداره. دوستم نداره كه به روي خودش نياورده ... يه قطره اشك از چشمم چكيد. پريسا سريع بلند شد اومد رو تخت كنارم نشست و بغلم كرد و مهربون گفت: قربونت برم آنا گريه مي كني؟؟؟ پس خيلي دوستش داري. بايد زودتر مي فهميدم. منو از خودش جدا كرد و گفت: حالا چرا گريه مي كني؟؟؟ اينكه خوبه. خيلي خوشحالم كه بالاخره حامد و فراموش كردي. ماهان خيلي پسر خوبيه. با بغض نگاهش كردم. من: چه فايده اون كه منو دوست نداره. يه اخمي كرد و گفت: چرا دوستت نداره؟ تو از كجا فهميدي؟؟ من: خوب تو گفتي من تابلوئم پس اونم فهميده ولي هيچي نگفته. به روي خودش نياورده. پريسا يه لبخندي زد و گفت: ديوونه من مي فهمم چون يه دخترم و كلي باهات زندگي كردم. پسرا چه مي فهمن. منم تيزم. نترس كسي نفهميده. با ذوق گفتم: راست مي گي؟؟ پريسا هم خنديد و گفت: آره راست ميگم. ماهانم كه باهات خيلي خوبه فكر كنم دوستت داره. شونه بالا انداختم و ناراحت گفتم: نمي دونم. مسئله اينه كه ماهان هميشه همين جوري بوده. خوب و مهربون. نمي تونم بفهمم اين مهربوني و خوبيش به خاطر علاقه اون مدليشه يا همين دوستي ساده اش. پريسا رو موهامو ناز كرد و گفت: چه طور نمي فهمي؟؟؟ مگه حامد و نديدي؟؟؟ تو از چشمهاي حامد مي فهميدي دوستت داره. سرمو انداختم پايين. رفتم تو فكر. راست مي گفت: حامد حرف ميزد من مي فهميدم چه حسي داره. آروم و متفكر گفتم: راستش ... ماهان مثل حامد نيست. منم اون جوري كه حامد و دوست داشتم ماهان و دوست ندارم. اصلا" الان شك دارم كه واقعا" حامد و دوست داشتم يا همه اش يه عادت و وابستگي چند ساله بوده. بعد فكر مي كنم كه پس چرا به خاطر ديدنش با يكي ديگه اون حال بهم دست داد. دوباره خودم جوابشو مي دم. سرمو بلند و به پريسا نگاه كردم. من: مي دوني چيه پريسا. وقتي بهش فكر مي كنم ميبينم حامد برام خيلي وقته كه تموم شده. از همون موقعي كه قرار شد فقط دوست بمونيم. از همون دو سال قبل. دلم كم كم بريده شد ازش. اگه اون شب تو مهموني حالم خراب شد براي اين بود كه يه جورايي دلم از حامد شكسته بود. يه جورايي احساسمو شكوند. خوردش كرد. اينكه منو نشناخت. از اينكه بعد اين همه سال با هم بودن خيلي راحت تونست فراموشم كنه. از اينكه راحت يكي و جايگزينم كرد. مي دوني حسم به ماهان كاملا" با حامد فرق داره. ماهان و كه مي بينم يه جور شور و هيجان همراه با آرامش و سرخوشيو دارم. لامصب مثل مواده كه وارد رگهات ميشه و هيچ وقت بيرون نمي ره. پريسا با خنده بغلم كرد و گفت: دختر حسابي عاشق شدي. الهي بهش برسي. يه نيمچه لبخندي زدم. پريسا بلند شد و رفت برق و خاموش كرد. پريسا: بسه ديگه بگيريم بخوابيم. آروم دراز كشيدم و به اين روز طولاني فكر كردم. آخرشم با يه لبخند رو لبم و يه حس شيرين خوابم برد. با صداي زنگ ممتد خونه من و پريسا مثل جن زده ها از خواب پريديم. قلبمون اومده بود تو دهنمون. يكي دستشو گذاشته بود رو زنگ و ول نمي كرد. از هولم همچين از جام پريدم و رفتم سمت در و از ترس زلزله شال پريسا رو از پشت در چنگ زدم و پرت كردم رو سرم كه اگه زلزله بود از همون جا بدوام تو كوچه. حالا نمي دونم صداي زنگ چه ربطي به زلزله داشت كه من فكر كردم زلزله اومده. با پريسا دوييديم سمت آيفون و با چشمهاي گرد شده ديديم ماهان و كيا جلوي درن. در و باز كرديم و رفتيم جلوي در ورودي خونه ايستاديم تا بيان. من شال به سر پريسا با يه لباس گشاد ..... با چشمهاي خمار داشتيم به حياط نگاه مي كرديم. تو اون لحظه ماها اصلا" ياد سر و شكلمون نبوديم. با تعجب به ماهان كه خندون با يه ظرف يه بار مصرف و يه نايلون پر نون بربري تو دستش ميومد سمتمون و كيا كه با قيافه جمع شده يه ديگ و سه متر جلوتر از خودش گرفته بود و پشت ماهان ميومد نگاه كرديم. تو خواب و بيداري داشتم به اين فكر مي كردم اينا نصفه شبي اينجا چي كار مي كنن آخه هنوز هوا تاريك بود. يكم كه اومدن جلو يهو پريسا انگاري تازه از خواب بيدار شده با دست زد تو سرشو يه جيغ كوتاه كشيد. پريسا: خاك به سرم ... اين و گفت و دوييد سمت اتاق من. من اما گيج از رفتار پريسا تو جام موندم. ماهان: سلام خانمي خوبي؟؟؟ اين پريسا يهو كجا دوييد در رفت؟؟؟ برگشتم و با چشمهاي خمار به ماهان نگاه كردم. كيا دماغش و چين داده بود و با انزجار به قابلمه اي كه يه متر جلو تر از خودش نگه داشته بود نگاه مي كرد. با صداي دو رگه اي گفتم: ماهان كله سحر اينجا چي كار مي كني؟؟؟ ماهان يه نگاه شاد و سرحال و شيطون بهم كرد و دماغم و كشيد كه فقط با اخم دستشو پس زدم. ماهان يكم پاهاشو خم كرد كه هم قد من بشه و با يه لحن خيلي قشنگي كه تو خوابم مي فهميدمش گفت: خاله قزي نمي خواي رامون بدي تو خونه؟؟؟ صبحونه براتون آوردم. يكم گيج نگاش كردم و گفتم: مگه ماه رمضونه؟؟؟ ماهان با ابروهاي بالا رفته گفت: ماه رمضون؟؟ من: مي خوايم سحري بخوريم؟؟؟ كلا" خواب بودم . داشتم چرت و پرت مي گفتم. اصلا" هم حواسم نبود كه شال پريسا رو مثل چادر سرم كردم و سفت زير چونه ام نگهش داشتم. ماهان يه خنده بلندي كرد كه باعث شد من و كيا يه تكوني بخوريم. من كه هنوز خواب بودم اما كيا يه چشم غره توپ همراه با يه اخم غليظ به ماهان رفت كه البته ماهان نديدش. ماهان صاف ايستاد و دست انداخت دور شونه هامو منو برگردوند سمت خونه و گفت: بيا برو تو خاله قزي گيج خوابي. بيا برو دست و صورتت و بشور تا ما ميز و مي چينيم. اين دستتم شل كن خفه كردي خودتو. ببين چه رويي هم گرفته از ما. تو همون حالت منو برد سمت دستشويي و فرستادم تو دستشويي. يكم خمار و گيج تو دستشويي ايستادم و به خودم تو آينه نگاه كردم. قيافه ام شكل منگلا شده بود. در حالت عادي از اينكه ماهان و كيا اين شكلي خنگولي ديدنم يه جيغ آژيري مي كشيدم اما خوب خوابالو تر از اين حرفها بودم. حالا ماهان كه عادت كرده به قيافه چپر چلاق من اما اين كيا بدبخت و بگو كه سكته كرد هر چند اون كيا با اون قابلمه تو دستش درگير بود حواسش به من نبود. اصلا" اونا چي بودن تو دست اين دوتا؟؟؟ شونه اي بالا انداختم و بالاخره دستم شالو ول كرد و دست و صورتمو شستم. اومدم بيرون كه ديدم پريسا شيك و آرايش كرده و خوشتيپ با چشمهاي باز باز از اتاق اومد بيرون. چشمهام گرد شده بود. اين دختر كي تونست آلاگارسون كنه؟؟؟ جان من ديدن من و پريسا كنار هم خيلي جالب بود. من با صورت خيس و قطره هاي آبي كه از صورتم مي چكيد و چشمهاي پف كرده و قيافه خنگولي... از اون ور پريسا آرايش كرده. لباس مرتب انگار تازه از آرايشگاه برگشته. داشتم به پريسا نگاه مي كردم كه رفت سمت آشپزخونه و ماهاني كه از آشپزخونه اومد بيرون و رفت سمت اتاق من. وا اين چرا رفته تو اتاق من. داشتم فكر مي كردم ماهان با اتاق من چي كار داره كه ديدم حوله به دست اومده سمتم. اومد و رسيد بهم و جلوم ايستاد. سرمو بالا آوردم و بهش نگاه كردم و اومدم بگم چي شده كه صبح زود اومدين اينجا كه نتونستم. چون ماهان دودستي حوله رو كشيد به صورتم و مثل بچه هاي دو ساله كه مامانشون صورت خيسش و پاك ميكنه صورتمو پاك كرد. حوله كه پايين اومد ابروهاي من رفت بالا. ماهان بي خوابي زده به سرش شايدم جني شده. ماهان دستمو كشيد و بردم سمت آشپزخونه و نشوندم پشت ميز. منم مثل بچه هاي حرف گوش كن بي كلام دنبالش رفتم. تا نشستم پشت ميز با ديدن چيزاي روي ميز چشمهام برق زد. با ذوق صاف نشستم. انگار نه انگار كه تا 2 ثانيه قبل داشتم مي مردم از خواب. با ذوق گفتم: آخ جون كله پاچه ... برگشتم به ماهان كه با لبخند نگام مي كرد لبخند زدم. به كيا نگاه كردم كه يكم خودشو عقب كشيده بود و منزجر به ظرف كله پاچه نگاه مي كرد. هنوزم با اصرار بينيش و چين داده بود. انگار كله پاچه خيلي چندشه. پريسا خونسرد به كله پاچه نگاه مي كرد. اصولا" پريسا نظر خاصي به كله پاچه نداشت. نه بدش ميومد نه خوشش ميومد. اما من عاشقش بودم. مخصوصا" مغز. رو ميز علاوه بر كله پاچه حليمم بود. با ذوق به ماهان نگاه كردم و گفتم: كله پاچه ايده تو بود؟؟؟ ماهان شيطون با يه چشمك حرفم و تصديق كرد. يه نگاه به حليم كردم و گفتم: خوب اين ديگه براي چيه؟؟؟ كله پاچه بود ديگه. ماهان يه اشاره با سرش به كيا كرد و گفت: آقا كله پاچه نمي خورن چندششون ميشه. با خنده اي كه به زور جمعش كرده بودم به كيا نگاه كردم. خدايي پسر انقده سوسول. حالا كيا بدبخت اصلا" سوسول نبودا اما خوب به نظر من هر كي كله پاچه نمي خورد سوسول بود ديگه. ماهان كاسه امو گرفت و خودش برام كله پاچه و مخلفاتش و ريخت و من رسما" افتادم رو غذام. همچين با ولع مي خوردم كه حواسم به هيچ كي نبود. فقط يه لحظه سرمو بلند كردم كه ديدم كيا يه جوري به كاسه من و غذا خوردن ماهان نگاه مي كنه و انگار به زور جلوي خودشو مي گيره كه بالا نياره. به ماهان نگاه كرد كه داشت با چه ولعي چشم گوسفند بدبخت و مي زاشت لاي نون. لقمه ي ماهان اومد بالا ... دهنش باز شد ... لقمه رفت تو دهن ماهان و دهنش بسته شد. يهو كيا از جاش پريد و دوييد بيرون. كله كشيدم ببينم كجا رفت كه صداي بسته شدن در دستشويي و شنيدم. ماهان خوشحال با يه صداي ذوق زده گفت: واي ... كيا حامله است ويارش گرفت ... من و پريسا پق زديم زير خنده. بدبخت كيا حالش بهم خورده بود. با خنده به ماهان گفتم: اين بيچاره كه انقدر بدش ميومد پس چرا قابلمه رو داده بودي دستش؟؟؟ ماهان خبيث ابرو بالا انداخت و گفت: تا اون باشه كه براي من قيافه نگيره كه واي بدم مياد از كله پاچه. مي خواستم بچه امو مرد بار بيارم. دوباره من و پريسا خنديديم. پريسا با يه صدايي كه يكم نگران بود گفت: اما گناه داشت بيچاره غذاش كوفتش شد. با سر تاييد كردم. ماهان شونه اي بالا انداخت و گفت: بي خيال الان مياد راحت ميشينه غذاشو مي خوره. هر بار كله پاچه رو مي بينه همين بساط و داريم. خوبه عادت كنه زشته به خدا. ديگه هيچكس حرفي نزد. يكم بعد كيا هم اومد و نشست حليمش و خورد. حواسم بهش بود ديگه يه بارم به كله پاچه نگاه نكرد. صبحونه لذيذمون و خورديم و ميز و جمع كرديم. من: خوب حالا چي كار كنيم. ساعت تازه 6:5 شده. يه امروز روز استراحتمون بودا. ماهان يكم دستهاشو رو به بالا كشيد و با يه خميازه گفت: كاري نمي كنيم مي گيريم مي خوابيم. با تعجب گفتم: وا خوب اگه مي خواستين بخوابين پس چرا صبح زود بيدار شدين؟؟ كيا با اخم يه چشم غره به ماهان رفت و گفت: به شازده بگو كه مثل خروس ساعت 4 صبح اومد دم خونه ما. انگار رو درخت خوابيده بود. ماهان با نيش باز برگشت به كيا نگاه كرد و گفت: خوب مي ترسيدم كله پاچه تموم بشه. اين و گفت و يه چشمك به من زد. بهش لبخند زدم. ماهان رفت كه ولو بشه رو مبل كه گفتم: اونجا نخوابيد كمرتون درد مي گيره بريد تواتاق مامان اينا رو تخت بخوابيد. اين دوتا هم از خدا خواسته رفتن رو تخت مامان اينا ولو شدن. با پريسا رفتيم تو اتاق من. درو كه بستم سريع گفتم: ببينم تو يهو چت شد؟؟ جيغ كشون رفتي؟؟ پريسا يه پشت چشم برام نازك كرد و گفت: خري ديگه. تو هم اگه آدم بودي جيم ميشدي. با اون قيافه پف كرده مضحك ايستاده بودي براي استقبال. من كه مثل تو نيستم. انتظار كه نداشتي بزارم كيا با اون قيافه چير چلاق و اون لباس گلوگشاد منو ببينه. اولين دفعه اي كه بدون مانتو منو مي بينه نمي خواستم مثل خرسهايي كه تازه از خواب زمستوني بيدار شدن بيام جلوي چشمش. دوييدم يه آب به صورتم زدم و جيم شدم تواتاق. شونه اي بالا انداختم و رفتم رو تختم دراز كشيدم. حالا الان كيا با آرايش و خوشگل ديدتش يعني هيچ وقت بي آرايش قرار نيست ببينتش؟؟ اونقدر خوابالود بودم كه تا سرم به بالشت رسيد خوابم برد. ***** حدود ساعت 10 از خواب بيدار شدم. پاشدم رفتم صورتمو شستم و رفتم سماور و روشن كردم. آدم هر موقع از روز كه از خواب بيدار بشه يه چايي داغ تازه دم مي چسبه. رفتم تو اتاق و ديدم پريسا بالشتش و بغل كرده با دهن باز خوابيده. صداش كردم. من: پريسا .. پريسا بيدار شو ... پريسا يه صداي هومي از دهنش در آورد و يه دور چرخيد. اين دفعه دولا شدم و تكونش دادم. اما بازم بيدار نشد. كفرمو در آورده بود. يه فكر خبيث اومد تو ذهنم. پريسا از روح و جن و اينا خيلي مي ترسيد. يعني فقط كافي بود يه چيز ترسناك در حد معمولي براش تعريف كني شب عمرا" مي تونست تنها بخوابه. يه لبخند خبيث زدم و يهو خودمو پرت كردم كنارش و تند و تند تكونش دادم. با ترس و صداي پايين گفتم: پريسا ... پريسا تروخدا بيدار شو. پريسا يه زني با لباس سفيد تو اتاقه پاشو ببين اين كيه من مي ترس ... يهو پريسا مثل فنر از جاش بلند شد و پريد پشت من و با ترس بازوهامو از پشت چنگ زد. داشتم مي تركيدم از خنده. پريسا ترسون گفت: كو ؟؟؟ كجاست آنا؟؟؟ زنه كو ؟؟؟ يهو پق زدم زير خنده و ولو شدم رو تشك پريسا. حالا نخند و كي بخند. قد 30 ثانيه پريسا مبهوت به خنده من نگاه مي كرد. بعد كه متوجه شد داشتم اذيتش مي كردم همچين با مشت و لگد به جونم افتاد كه به غلط كردن افتادم. خلاصه بعد از اينكه پريسا يه دل سير كتكم زد و دلش خنك شد پا شد رفت دستشويي. منم بلند شدم رفتم ماهان اينا رو بيدار كنم. رفتم دم اتاق مامان اينا آروم در زدم. اما كسي جواب نداد. دوباره در زدم. بازم كسي جواب نداد. آروم در و باز كردم و سرك كشيدم. چشمهام گرد شد. ماهان و كيا رو تخت دو نفره بزرگ مامان اينا خوابيده بودن و كيا سرش رو سينه ماهان بود و ماهانم همچين بغلش كرده بود كه انگار بزرگترين عشق زندگيشو بغل كرده. يهو يكي از پشت زد رو شونه ام. سكته كردم. برگشتم ديدم پريساست. پريسا: داري چي ... سريع انگشتم و رو بينيم گذاشتم و آروم گفتم: هيششش هيچي نگو بيا ببين ... پريسا هم از پشت من سرك كشيد. بدبخت كپ كرد. يهو بي اختيار و ناباور بلند گفت: كيا ... واي خدا خيلي بلند گفت. تا خواستم بپرم جلوي دهنشو بگيرم كار از كار گذشته بود. ماهان و كيا چشمهاشون و باز كرده بودن. اول يه نگاه به ما دو تا دم در كردن و انگاري ما دو تا خيلي سكته اي بود قيافه امون. برگشتن يه نگاه به همديگه كردن. بعد با چشمهاي گرد يه نگاه به خودشون و يهو با جيغ پا شدن. ماهان كه پريد پايين از رو تخت و ايستاد. كيا هم پريد و دو زانو سيخ نشست اون سمت تخت. زل زل به هم نگاه مي كردن. واي منو پريسا رو مي گي نمي دونستيم بخنديم از قيافه و حالت اين دوتا يا بهت زده و متعجب باشيم از اون بغل عاشقانه. يهو پريسا گفت: واقعا" كه ... برگشتم نگاش كردم. با يه حرصي چشم غره مي رفت به كيا. يهو به حالت قهر روشو برگردوند و رفت بيرون. كيا هم مثل فنر از جاش پريد و پريسا پريسا گويان دنبالش رفت. من موندم و ماهان. يه ابروم رفته بود بالا و خيره شده بودم به ماهان. خدايي بي منظور نگاه مي كردم. مي دونستم موقع خواب اين ريختي شدن و اصلا" هم چيز بدي نيست. مطمئنم پريسا هم مي دونست اما براي اينكه ناز كنه و كيا منت كشي كنه قهر كرده بود. اما نمي دونم چه جوري بود فرم نگاهم كه يهو ماهان هول شد و شروع كرد به تند تند حرف زدن. ماهان: آنا به خدا چيزي نبود. من خوابيده بودم نمي دونم كي كيا اين جوري اومد تو بغلم. من اصلا" كاري نكردم. اين پسره چسب آويزون شد. هي بهش ميگم مثل اين دخترا مي خوابه ميگه نه. به جون خودم منو با بالشتش اشتباه گرفته بود نه كه هميشه بالشتشو اين ريختي بغل ميكنه. مديوني اگه يه وقت فكر ناجور بكني در موردم.... همين جور تند تند داشت حرف مي زد. پريدم وسط حرفش و گفتم: ماهان ... بسته من كه چيزي نگفتم. بيا برو صورتتو بشور بيا برات چايي بريزم. اين و گفتم و برگشتم چون ديگه تحمل نداشتم خنده امو نگه دارم. خودمو پرت كردم تو اتاقمو پق زدم زير خنده. خدايي فرم خوابيدنشون خيلي باحال بود. انقده دوست داشتم موبايلم همراهم بود يه عكسي يه فيلمي چيزي ازشون مي گرفتم. خنده هامو كه كردم پاشدم رفتم بيرون. كيا هنوز داشت قربون صدقه پريسا ميرفت شايد از دلش در بياد. من با دهن باز داشتم نگاه مي كردم ببينم اين همون كياست كه حرف نمي زد؟؟؟ اما متاسفانه پريسا در حين فضولي دستگيرم كرد و با چشم غره مجبورم كرد برم و فضولي نكنم. منم صورتمو چين دادم و رفتم تو آشپزخونه. 4 تا چايي ريختم و اومدم بيرون. يعني كه چي پريسا و كيا مي خوان حرف بزنن برن يه جاي ديگه . من چرا مثل كنيز مطبخي بچپم تو آشپزخونه. اصلا" من بدونه مامانم اينا دلم نمياد پا تو پاتوقشون بزارم. خونه عشق ننه ام ايناست آشپزخونه امون. سيني به دست خيلي شيك رفتم رو مبل جلوي تلويزيون نشستم و چايي ها رو هم گذاشتم رو ميز جلوم. پريسا يكم چشم غره رفت بهم اما وقتي ديد من به روي خودم نميارم پا شد رفت تو حياط. كيا هم مثل جوجه دنبالش. اين پريسا چه خوب زبون اين بچه رو باز كرده بود. داشتم به در هال نگاه مي كردم و به پريسا و كيا فكر مي كردم كه ماهان اومد و رو مبل كنارم نشست. برگشتم نگاش كردم. صورتش خيس بود و آب ازش مي چكيد. يه لبخند زدم و جعبه دستمال كاغذي و گرفتم سمتش. يه نگاه به جعبه كرد و يه نگاه به من. داشتم با لبخند و لذت به صورت خيسش نگاه مي كردم. آب چكون شده بود خيلي بامزه بود. ماهان يكم خودشو كشيد جلو و صورتشو آورد جلوتر و چشمهاش و بست. دستهاش رو پاهاش بود. مات موندم به چشمهاي بسته اش. لبخندم بسته شد. اين الان منظورش اينه كه من صورتش و پاك كنم؟؟ نمي دونم چرا هول شدم. بي اختيار چند برگ دستمال جدا كردم و يكم خم شدم سمت جلو كه به صورتش مسلط بشم. دستمو بالا آوردم. واي ... دستم مي لرزيد. خوبه چشمهاي ماهان بسته است. دستاي لرزونم و آوردم جلوي صورت ماهان. قلبم تالاپ تلوپ مي كرد. داشت از جا كنده ميشد. خيلي نزديكش بودم. يكي از پشت مي ديد ما دو تا رو فكر مي كرد داريم همو مي بوسيم. خواستم دستمالو بكشم به صورتش اما لرزش دستهام خيلي زياد بود. با اون يكي دست دستمو گرفتم. چشمهامو بستم و يه نفس عميق كشيدم. دوباره دستهامو بردم جلو ... لرزش دستمو و كوبيدن قلبم بيشتر شد. عصبي شدم. مي دونستم نمي تونم لرزش دستمو قطع كنم. از دست خودم عصباني شدم. از طرفي صورت آروم ماهان جلوي صورتم ... با اون چشمهاي بسته ... واقعا" برام سخت بود .. خيلي سخت .. قلبم حق داشت بي تابي كنه .. دستم حق داشت بلرزه ... عصبي اخم كردم. حرص خوردم. نبايد انقدر نزديك ماهان باشم وگرنه خودمو لو مي دم. عصبي دستمالها رو انداختم تو صورت ماهان. من: بگيرخودت صورتت و پاك كن من كه نوكرت نيستم. بچه پرروي تنبل. اين و گفتم و از جام بلند شدم. با پرت كردن دستمال ماهان چشمهاش و باز كرد. انقده مظلوم بهم نگاه كرده بود كه دوست داشتم بغلش كنم. به زور خودمو از مبل كندم و براي فرار رفتم تو آشپزخونه و تا صداي در هال و اومدن پريسا و كيا رو تو خونه نشنيدم بيرون نرفتم. پريسا اينا كه اومدن رفتم بيرون و رو يه مبل دور از ماهان نشستم. يكم چايي خورديم و يكم آهنگ گوش كرديم. ديگه كم كم حوصله امون سر مي رفت. پريسا: من خسته شدم بيايد يه كاري انجام بديم خوب. كيا: آره منم حوصله ام سر رفته. چيه نشستيم تلويزي
رمان هيچكي مثل تو نبود20
رمان هيچكي مثل تو
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman قرار نبود ... (26)

roman قرار نبود ... (26)

بنفشه از پنجره بيرونو نگاه كرد و گفت:
- بدو اومد.
ازش تشكر كردم به خاطر زحمتايي كه كشيده بود و تاييد كردم از مازيار هم كه ديشب ديگه فرصت نشده بود ببينيمش تشكر ويژه كنه. از مامانش هم تشكر و خداحافظي كردم و رفتم بيرون. آرتان با ديدن من خم شد و در ماشين رو برام باز كرد. منم نشستم و خيلي رسمي گفتم:
- سلام ...
چند لحظه سكوت كرد ولي بالاخره گفت:
- سلام ...
در حالي كه جلوي خنده مو مي گرفتم گفتم:
- خوش گذشت؟
نگام كرد ... منم پرو پرو زل زدم توي چشماش ... گفت:
- آره خيلي ..
- خب خدا رو شكر ..
- اينجا اومدي واسه چي؟
تو دلم گفتم شروع شد. گفتم:
- مگه واسه تو فرقيم داره كه من كجا برم؟ مهم اين بود كه من خونه نباشم.
- گفتم برو خونه بابات ... گفتم يا نگفتم؟
صداش داشت اوج مي گرفت. قبل از اينكه بتونم جواب بدم خودش گفت:
- مي خواستي بري يه جا ديگه نبايد يه خبر به من مي دادي كه از ساعت ده تا حالا اينقدر دنبالت نگردم؟
- بيخود دنبالم گشتي ... به تو ربطي نداشت من كجا هستم يا كي مي خوام برگردم خونه.
- خيلي هم ربط داشت ... من شوهرتم ...
- شوهر شوهر شوهر! انگار خودتم باورت شده يه جا يه خبريه ... بذار روشنت كنم آقاي آرتان خان ... من اگه زن تو محسوب مي شدم و توام شوهر من ... اينقدر از نشون دادن من به ديگران واهمه نداشتي وقتي تو منو در حدي نمي دوني كه به ديگران معرفي كني يا بگي كه ازدواج كردي منم دوست دارم هر كاري دوست دارم بكنم به تو هم نگم چون در حدي نيستي كه بهت بگم ...
آرتان سكوت كرده بود و با تعجب نگام مي كرد. نفس بريده ادامه دادم:
- ديگه از كارات خسته شدم آرتان ... خودت مهموني مي ري ولي يه شب كه من رفتم مهموني خونه رو كردي تو حلقت و بعدم يك ماه معلوم نيست ول كردي كدوم گورستوني رفتي به روي مباركت هم نياوردي كه من چه خاكي دارم تو سرم مي ريزم يا اينكه خرجي منو كي مي ده ... تو ادعاي شوهري داري؟ تو حتي هم خونه ساده هم نيستي ... هم خونه ها حداقل يه سلام عليكي با هم دارن يه حالي از هم مي پرسن ولي تو چي؟!!! من به دوستام نگفتم ازدواج كردم كه برام حرف در نيارن چون تو اين جامعه درست نيست كه يه دختر متاهل تنها بره مهموني ... من فكر آبروي خودمو تو رو كردم ولي تو چي؟ تو چرا به دوستات نگفتي؟ چرا دوست داري هر كاري كه خودت داري مي كني رو به من برعكسشو ثابت كني اگه مي خواي منو اصلاح كني اول خودتو اصلاح كن ...
حرفامو كه زدم انگار سبك شدم. ساكت نشستم و به بيرون چشم دوختم. چند لحظه اي در سكوت سپري شد تا اينكه آرتان گفت:
- چرا مي ذاري حرفات توي دلت بمونن ... مي تونستي زودتر از اينا ازم سوال كني و جواب بشنوي ...
- برام مهم نبود ولي وقتي به شعورم توهين مي كني ديگه نمي تونم ساكت بشينم
- ببين ترسا ... من به دوستام نگفتم چون مي دونستم كه اونا جنبه ندارن منو و تو رو كنار هم ببينن ..
- يعني چي؟
- ترسا اكثر دوستاي من مجردن ... اونا اختيار نگاهاشون رو ندارن. بقيه دوستاي متاهلم هم از اين قضيه ناراحتن. من حتي نمي خواستم بذارم دوستاي متاهلم هم از ازدواجم با خبر بشن كه ديشب همه اشون فهميدن ... حتي اونايي كه متاهلن يه سري كاراشون منو ناراحت مي كنه. نمي خوام تو بياي تو جمعشون...
- اگه اينجورين چرا باهاشون دوستي؟
- همه خصوصيتاشون كه بد نيست. بعدم اكثرا همكارام هستن ... نمي شه كه باهاشون قطع رابطه كنم ... اين از اين ... حالا چرا دوست نداشتم تو بري مهموني چون ... چون من كه از محيط مهمونيايي كه تو مي ري خبر ندارم معلوم نيست چه جوري باشه چه جور آدمايي توش باشن. مثلا همون پسر مسته ... ديدي؟!! من اگه از جاش مطمئن باشم مگه ساديسم دارم كه نذارم تو بري؟ خب برو توام حق شادي كردن داري ... ترسا باور كن اگه ديشب نخواستم تو جمع باشي واسه اين بود كه خودت اذيت نشي ... همين. حتي من فكر مي كردم چون به كسي نگفتي متاهلي الانم دوست نداري تو جمع همراه با من ديده بشي. فكر مي كردم خودتم خوشت نمي ياد چه مي دونستم اينقدر اذيت مي شي تازه ... در مورد مسافرت هم من خيلي از دست حرفات و كارات دلخور بودم من سالي يه بار مي رم آلمان واسه پروژه هاي تحقيقاتي بزرگ ... اين قضيه هم صاف مصادف شد با دعواي من و تو ... اونجا هم اينقدر كار سرم ريخته بود كه فرصت سر خاروندنم نداشتم ... خرجي هم ريخته بودم به حسابت مي تونستي چكش كني ... ولي خب ... اينقدر از دستت ناراحت بودم كه بهت چيزي در اين رابطه نگفتم. بهم حق بده يه كم ... 
چيزي نگفتم و به بيرون نگاه كردم. دلايلش قانعم كرده بود. بعد از چند لحظه سكوت آرتان با لحن ناراحتي گفت:
- چرا ديروز ناهار نخورده رفتي؟! وقتي ديدم غذات دست نخورده اس عذاب وجدان گرفتم شديد. دختر من فكر كردم غذاتو خوردي وگرنه محال بود بذارم گرسه بري از خونه بيرون.
- مهم نبود ... اشتها نداشتم.
- منم اون غذا رو دست نزدم ... وقتي يادم مي يومد كه تو ...
به حرفش ادامه نداد. منم چيزي نگفتم. چند ثانيه بعد خودش با لحن سرخوشي گفت:
- عوضش الان دو تايي براي ناهار مي خوريمش. همون ديروز گذاشتمش داخل يخچال كه خراب نشه.
- مگه ناهار نخوردي؟!!!
آهي كشيد و گفت:
- نه
- چرا؟
- وقت نكردم.
ديگه چيزي نپرسيدم. مي دونستم چرا نخورده. دوباره تو دلم قند آب كردن. خدا رو شكر دوباره داشت مهربون مي شد. رسيديم به ساختمون ماشينو پارك كرد و دوتايي وارد شديم. توي آسانسور گفت:
- حالا يه چيزي بگم؟
با خنده گفتم:
- از كي تاحالا واسه حرف زدن از من اجازه مي گيري؟
لبخندي زد و گفت:
- يكي از دوستام از عرشيا شنيده بود كه من ازدواج كردم ... ديشب توي جمع اعلام كرد ... منم مجبور شدم بگم خانومم رفته مسافرت ... اونام ازم قول گرفتن دفعه ديگه يه مهموني بگيرم و اون سور عروسي كه بهشون ندادم رو حالا جبران كنم. 
خودمو زدم به خريت و گفتم:
- خب كه چي؟
- يعني اينكه بايد يه بار ميزبان اين دوستاي شكم پرور من باشي ...
- بالاخره بعد از اينهمه فرار گير افتادي؟
- من از چيزي نمي ترسم ... برامم مهم نيست كه كسي تو رو ببينه ... دليلشو بهت گفتم.
- اوكي مسئله اي نيست ... چه كنيم ديگه. دل رحمم نمي تونم بگم نه ...
خنديد و دو تايي از آسانسور رفتيم بيرون. حسابي رفته بوديم تو فكر مهموني ... بايد سنگ تموم مي ذاشتم ... يه كمم بايد كنارش آرتانو حرص مي دادم.
صبح روز پنج شنبه داشتم حاضر مي شدم برم واسه ترم بعدي زبان ثبت نام كنم كه آرتان راهمو سد كرد و گفت:
- دوباره شروع شد؟
- چي؟
- كلاس رفتناي تو ...
- دارم مي رم واسه ثبت نام ...
- اهان ... مهموني امشبو يادت نره ها ...
- مهموني امشب؟!!!
- خونه خواهرت ....
- اااااا يادم رفته بود .... تو از كجا مي دوني؟ من كه بهت نگفته بودم؟
- خود آتوسا زنگ زد بهم ...
- واي خوبه يادم آوردي وگرنه خيلي زشت مي شد.
- فراموشكاري ديگه ...
- بهتر از توام ... شب زود بيا ... فعلا خداحافظ.
خداييش اينقدر از دست آرتان اين چند روز حرص خورده بودم كه مهموني خواهرم رو فراموش كرده بودم. تند تند كاراي ثبت نامم رو انجام دادم و برگشتم خونه. يه كت و شلوار مشكي انتخاب كردم و رفتم حموم ... مي خواستم كارامو بكنم و زودتر برم خونه آتوسا. بعد از حموم موهامو سشوار كشيدم و آرايش ملايمي هم كردم. بايد به آرتان خبر مي دادم. گوشيمو برداشتم و شماره شو گرفتم. صداش كه تو گوشي پيچيد گفتم:
- سلام آرتان من دارم مي رم خونه آتوسا.
خنده اش گرفت و گفت:
- سلام ... چرا عجله داري انگار؟
- خب گفتم يه وقت مريض داري ...
- ندارم ... چي گفتي؟ حالا دوباره بگو؟
- گفتم من مي خوام برم خونه آتوسا ...
- الان؟ تازه ساعت دو ظهره ... ما قرارمون واسه شامه!
- خب من حوصله ام سر مي ره ...
- من و تو رو با هم دعوت كردن ... درستش اينه كه با هم بريم ...
- يعني نرم؟!
- به نظر من خوب نيست تنها بري ...
- باشه پس يه كم زودتر بيا تا بريم.
- من واسه هفت مي يام ... بشين فيلم ببين كه سر گرم بشي.
- باشه ...
- كلاست چي شد راستي؟
- ثبت نام كردم ديگه ... ولي ديگه صبحا نيست. بعد از ظهرا ساعت چهار تا ششه.
- به شب مي خوري كه ...
- با ماشين مي رم و مي يام ... مشكلي پيش نمي ياد كه ...
- خيلي خب ... پس صبر كن مي يام خونه الانم مريض دارم ديگه كاري نداري؟
- نه خداحافظ
- خداحافظ
همونجور كه آرتان گفته بود مشغول تماشا كردن فيلم شدم. اينقدر فيلماي آرتان مهيج بود كه زمان به كل از دستم در رفته بود. يهو با باز شدن در از جا پريدم و سيخ نشستم. آرتان اومد تو با ديدن من با تعجب گفت:
- هنوز آماده نشدي؟
نگاهي به صفحه تي وي كردم و با سر درگمي شقشقه امو با انگشت اشاره ام خاروندم. آرتان با ديدن قيافه من خنده اش گرفت و گفت:
- قيافه اشو! بدو دختر حاضر شو دير مي شه ...
بدو بدو رفتم توي اتاقم آرايشم هنوز سر جاش بود فقط يه بار ديگه رژ زدم و تند تند لباسامو پوشيدم و رفتم بيرون. پالتوم به چوب لباسي دم در آويزون بود. آرتان با ديدن لباسم لبخندي زد و گفت:
- بايد اعتراف كنم كه خيلي خوش لباسي!
اولين بار بود كه داشت از من تعريف مي كرد! هيجان زده شدم ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:
- مرسي ... همه همينو مي گن.
- بيا باز من به تو رو دادم؟
با خنده پالتومو پوشيدم و دو تايي از در رفتيم بيرون.
فراري رو نگهبان آورده بود جلوي در پارك كرده بود. سوار شديم و راه افتاديم سمت خونه آتوسا كه زيادم با اينجا فاصله نداشت. ساعت هشت بود كه رسيديم. با گوشيم زنگ زدم روي گوشي آتوسا كه در حياطشونو باز كنه تا ماشينو ببريم داخل. چزي طول نكشيد كه در حياط باز شد و آرتان ماشينو برد داخل. ماني و آتوسا هر دو توي حياط منتظر ما ايستاده بودن. در كمال تعجب و حيرت پرادوي سفيد رنگ نيما رو هم ديدم كه بين ماشين آتوسا و ماني پارك شده. آتوسا كه گفت خودمون چهارتا! از حضور نيما ناراحت نشده بودم ولي برام عجيب بود ... آرتان ماشينو پشت اون ماشينا پارك كرد و دو تايي پياده شديم.



roman قرار نبود ... (26)
roman قرار نبود ... (26)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك اعداد Number

عكس متحرك اعداد Number

 

  

  



عكس متحرك اعداد Number
عكس متحرك اعداد Number
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك صبح به خير Good Morning

عكس متحرك صبح به خير Good Morning

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_
   _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

عكس متحرك صبح به خير Good Morning
عكس متحرك صبح به خير Good Morning
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman به نجابت مهتاب (27)

roman به نجابت مهتاب (27)

 

نفسي تازه كرد وبا پچ پچ گفت .....
-ميدوني؟! كاش كه مردم هم مثل اين پيرمرد بودن ..
كاش قضاوت نميكردن ..كاش وقتي صداي يه زن رو ميشنيدن مثل اين پيرمرد بهش ميگفتن ناز نفست ..
نه اينكه بهش انگ هرزگي رو بچسبونن ..
برگشت به سمتم ...تو چشمهام نگاه كرد وپرسيد ..
-يه سوال ازت دارم تاركان..تو كه ميگي عاشقمي .تو كه ميگي دوستم داري بهم بگو ..
چرا مردم دوست دارن يه ادمي مثل من رو خراب نشون بدن ؟..چرا دلشون ميخواد بهم تهمت بزنن؟ ..
مگه من از دلِ همين مردم نيستم؟ ..مگه من هم مثل اون ها نفس نميكشم؟ ..مگه خداي من واونها يكي نيست ..؟
پس چرا اگه بخوام خوش تيپ باشم ..جوون باشم وزندگي كنم ..
بهم ميگن فاحشه؟ ..ميگن هرزه ؟..چرا من رو در حد يه روسپي پائين ميارن ..؟
يخ كردم ...منم جزو همين ادمها بودم ..منم براي اينكه ثابت كنم خرابه بهش نزديك شدم ..
منم مثل همون ادمهايي بودم كه بهش ميگفتن هرزه ..ميگفتن فاحشه ..منم ارايلي رو درحد يه روسپي پائين اوردم ..منم ...
اشك كاسهءچشمهاش روپر كرد .
-سخته ..خيلي سخته تهمت ها رو بشنوي ..خيلي سخته بدوني كه وقتي ميري ومياي از پشت پنجره سرك ميكشن تا ببينن تنهايي اومدي يا با يه مردغريبه ..
مگه من نميتونم به تنهايي زندگي كنم..مگه حق ندارم خودم روپاهاي خودم وايسم ..
اصلا ميدوني چرا خونهءجدا گرفتم ؟
اشكش چكيد ...انگار يه نفر قلب من رو هم تو مشت گرفتوفشار داد ...
نفسم منقطع شده بود ..چه جوري اين قدر راحت همه ءفكرهايي كه تو سرم چرخ ميخورد رو ميدونست ؟
رويه كندهءدرخت نشست ..ميون يه عالم سنگ ...ميون تنهايي كوه ..
من بودم وارايلي گريون ..من بودم ودل تنگ ارايلي كه فقط يه همزبون ميخواست كه بشنوه ..
نه تحقير كنه... نه تنبيه ..نه حتي دفاع ..فقط بشنوه ..
-چون هركسي ازراه رسيد درگوش مامان خوند كه الما تخم حرومه ..
چون هرچي مادرم صبوري كرد ودم نزد ..بازهم پشت سرمون لغز خوندن ..
خونه رو عوض كرديم ..بارها وبارها ..فقيرو غني نداشت ..همه حرف ميزدن ...
وقتي كه مرتب بودم وخوش پوش ..انگ ميچسبوندن كه حتما اين بچه رو هم به خاطر قرو فرش پس انداخته ...
تو نميدوني من چي كشيدم ..تو نميدوني كه مامان من به خاطر همين حرفها راهي بيمارستان شد ..
به خاطر همين حرفها مجبور شدم از اون حاجي نزول خورپول قرض بگيرم تا خرج عمل مامانم وسي سي يو وداروهاش رو بدم ..
از كجا مي اوردم ؟ از فاميلي كه ما رو دور انداخته بودن ..؟.يا از حقوق بازنشستگي بابام ..؟ ميگفتن...
صداش به هق هف تبديل شد ..
-ميگفتن ..دخترت اينكارست ...بببين اين پول عمل هم نشونه اشه ..
يه دختربيست وخرده اي ساله از كجا مياره پونزده ميليون پول بابت عمل مادرش بده ..
يكي نيست بهشون بگه اخه بي انصاف ها ..مگه من دست به دامنتون نشدم ؟...
مگه قسمتون ندادم كه كمكمون كنيد ...؟كدومتون يه ريال كف دستم گذاشت وگفت اين رو خرج عمل مادر مريضت كن ..؟
كدومشون پشت وپناهم شد ..؟
هي اومدن به مامانم غر زدن كه دخترت هرزه است ..شوهرامون رو از راه بدر كرده ..
تيپ ميزنه شلوار جين ميپوشه تو محل قر ميده وميره تا پسرهامون رو اغفال كنه
ولي خدا شاهده اين جوري نبود ..خدا گواهه خيلي هاشون صد برابر بدتر از من بودن وميومدن پشت سرم صفحه ميذاشتن ..
چي كار ميكردم ..تقصير من چي بود كه مردِشون چشمش تو لنگ وپاچهءمن بود ..؟
تقصير من چي بود كه دوست داشتم از جوونيم لذت ببرم ..
من اينم ..هميني كه ميبيني ..جلفم ..؟هرزه ام تاركان ..؟اگه دوست دارم ارايش كنم واز زن بودن خودم لذت ببرم فاحشه ام ..؟
اگه سالي به دوازده ماه ابروهاي پهنم رو كه تا تو چشمم بلند شده ورنميداشتم ومانتوي گشاد وشلوار پارچه اي ميپوشيدم... ميشدم دختر خوب؟ ..ميشدم قديسه ..؟
بد كردن با من تاركان ..تهمتهايي زدن كه نه من ازشون ميگذرم ..نه خدا ..
بلند شدو پشت به من ورو به دره نفس كشيد ..عميق وخش دار ..بغض توي گلوش هنوز صداش رو ميلرزوند ..
اين دختر...كي بود؟ يه پازل هزار قطعه اي كه حتي يه قطعه اش رو هم كنار هم نچيده بودم ..؟
پشت به من زمزمه كرد ..
تو الهه نازي، در بزمم بنشين
من تورا وفادارم، بيا كه جز اين
نباشد هنرم
باهاش همنوا شدم واوج دادم به صدام ..
اين همه بي وفايي ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگيري خبر
نيابي اثرم
دلم داشت ميتركيد ازاين همه غصهءتوي صداش ...از اون همه درد تو دلش ...
از نامردي خودم ...از بي وفايي روزگار ...از ذهنيت خراب مردم و...بازهم از دست خودم ...
فقط تونستم دستش رو تو دستم بگيرم ...
نگاه خيس ارايلي روي صورتم نشست ...دلم صد پاره شد از اون همه غم ..از اون همه مظلوميت ...
امروز ...بين اين همه سنگ وخاشاك ...بين تنهايي وعظمت كوه ...
به خودم اومدم واعتراف كه ارايلي نجيبِ ..
نجيب تر وپاك تر از هركس ديگه اي ...ومن چقدر اشتباه ميكردم كه راجع به همچين دختر معصومي اون فكرها رو ميكردم ..
دستش رو اروم فشردم وزمزمه كردم
-بريم خانمي؟
انگشتهاش رو تو دستم قفل كرد ويه لبخند غمگين زد ..
-بريم سنگ صبورم
دست سرد ارايلي تو دستم بود... ميون انگشتهام انگشتهاي ظريف وكوچيكش ..
بين يه هزار توي پيچ درپيچ گم شده بودم ..هنوز هم وقتي قضيه رو بالا وپائين ميكردم ...وقتي به افكار گذشته ام فكر ميكردم بازهم نميدونستم چي غلطه وچي درست ..
اينكه ادمي مثل ارايلي هرزه است يا اينكه ارايلي برخلاف حرفهاي پشت سرش از گل پاكتره ..؟درك نميكردم حقيقت وجود ارايلي چيه ..؟
اين دختري كه ادعاي مادري ميكرد وشمارهءيه مزاحم رو جلوي چشمهام پاره ميكرد قبول ميكردم...؟
يا تمام اعتقاداتي كه داشتم ؟..كدومش درست بود ؟كدومش واقعيت قضيه بود ؟...

 

دوباره به دستهامون نگاه كردم ..دستهايي كه پل بين من واون بود ..پلي بين مني كه هيچ اعتقادي بهش نداشتم واوني كه سر تا به پا اعتقاد به پاكي خودش داشت ..
نفسم رو مثل اه بيرون دادم ..كاش ميتونستم يك دله شم كه حرفهاش راسته يا دروغ ..
فقط اين رو ميدونستم پايه واساس حرفهام واعتقاداتم ويرون شده بود ..ديگه مثل قبل عقيده نداشتم كه ارايلي هرزه است ..نه با اون اشك چشمهايي كه خبر از درد دلش داشت ..
ايده هام بهم ريخته بود ..درهم وقاطي ..حالا ديگه نميدونستم چي رو باور كنم ..اشكاش رو؟ يا حرفهام رو ..؟تلخي درددلش رو ؟..يا شرط وشروطم رو ؟..گيج بودم ...گيج گيج
زيرسايه تو خلوتي كوه وكمر زير انداز پهن كرديم ونهارمون رو خورديم ...
نون وتن ماهي ..سبك وراحت ..اعتراف ميكردم كه ارايلي يكي از خوش سفرترين وهمپاترين ادمهايي بود كه ميشناختم ..
وقتي باهاش بودم ..وقتي همراهش قدم برميداشتم .وقتي باهم زمزمه ميكرديم واهنگ ميخونديم ..انگار خود ِخود من بود ..
تازه درك ميكردم كه چرا اسانا نميتونست جايي تو قلبم داشته باشه ...
من به يه شخصيت محكم مثل ارايلي احتياج داشتم ..كسي كه پا به پات بياد ..همراه وهم دل باهات ..هنوز گيج بودم ..ولي با خودم گفتم ..
(بي خيال تاركان ..امروز اومدي خوش بگذروني ..پس دم رو غنيمت بشمار .سوال وجوابها رو بريز دور ..الان رو درياب )
.يه نگاه به دامنهءكوه انداختم ..انگار بين اون همه ادم فقط من بودم وارايلي وخداي بالاي سرمون ..حسهاي قشنگي كه تو وجودم ميچرخيد باعث شد لب بازكنم ..
(چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غيره گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن)
چشمهاي ارايلي اروم اروم بسته شد ..لبخندِ رو لبش نشون از رضايتش داشت ..
(هرچي دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابراي آسمونا
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن)
چشمهام روي اون همه لذت جاري تو وجود ارايل ميچرخيد ...
كي بود ..؟كاش ميدونستم ..از كجا وسط زندگي درهم و برهم من اومده بود ؟
كم كم داشت برام خودي ميشد.. خودي تر از خودم ...
(قصهء گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشك حسرت ببارم)
چشمهاش رو بازكرد وباهام خوند ..
(دل هيشكي مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمام اشكشو كم مياره)
چشمهاش خيس از اشك شد ..
از لذت بود يا ياداوري سختي ها ؟..هرچي بود دلم روفشرد ..
حالا ديگه دوست نداشتم چشمهاش گريون بشه وقطره هاي شفاف اشك تو چشمهاش بلرزه ..
(سرنوشت چشاش كوره نميبينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه)
حل شدم تو نگاه خيسش ...مثل يه گردونه من رو با خودش چرخوند وبرد ..برد وبرد ..تا جايي كه ديگه نميتونستم از دلِ چشمهاش بيرون بيام ..
پلك كه زد ..انگار كه از عرش به فرش افتادم ...سقوط از بلنداي اون همه حس سخت بود ..
-بريم تاركان ..؟داره ساعت سه ميشه ..
نگاهم رو ازش گرفتم ..اون نگاه داشت ذوبم ميكرد ..
-باشه بريم
وسايلمون رو دو نفري جمع كرديم وراه افتاديم ..پائين رفتن اسونتر از بالا رفتن بود ..
هميشه وقتي پائين ميومدم وسنگها زير پام ميلغزيد لذت ميبردم ..يه وقتهايي هم اگه همپا داشتم ميدوئيدم
تمام راه رفته رو ميدوئيدم پائين ..زانو برام نميموند اما من عاشق هيجان بودم ..برخلاف من ارايلي همچنان اهسته ويه روند ميومد
برگشتم سمتش ..
-چي شد رفتي سراغ طراحي ..؟
يه نفس عميق از ته شكمش كشيد ..اصول هواگيري رو خوب بلد بود ..
-ميدوني تاركان .. من از همون كوچيكي سنت شكن بودم ..فرقي نداشت چي ..؟
فقط برام مهم بود كه برخلاف مسير رود شنا كنم ..
دوست داشتم جدا باشم ...منتخب ..خاص ..وشدم ..
همه گفتن گرافيك چيه ..؟برو نقاشي ياد بگير ...حداقل شرف داره به گرافيك ..ولي من از همون بچگي مرغم يه پا داشت ..
رفتم دنبال علاقه ام ..دنبال چيزي كه بهش عشق ميورزيدم ..
شدم گرافيست ..موقعي كه فارغ التحصيل شدم ..همه گفتن حالا يه جفت كفش اهني بپوش كه بايد دنبال كار بدوئي ..
براي ثابت كردن خودم كفشهاي اهنيم رو پوشيدم ودنبال بهترين ها گشتم ..
بالاخره پيدا كردم ..پيروز شدم ..به همه ءاونهايي كه روزي جلوم رو گرفته بودن نشون دادم كه خواستن توانستنه ..
پوزخندي زد وادامه داد ..
-ميدوني اخر داستان چي شد ..؟؟
بعد از اون همه زحمت ومشقت ..اومدن وگفتن آپولو كه هوا نكردي ..
روزي هزار نفر مثل تو فارغ التحصيل ميشن وشاغل ..امان از اين ادمها ...كه هميشه از دستشون آهم به فغانه ..
خورشيد داشت غروب ميكرد كه ارايلي وايساد ..به طبع از اون من هم وايسادم ..
اسمون سرتا به پا سرخ مثل اتيش زبانه ميكشيد ..
يه نفس اسوده از ته دلم كشيدم ..خوشبختي به بودن دركنار اسانا نبود ..
به جنسهاي باريمان كه هرروز بيشتر وبيشتر ميشد ...به پولهاي توي حسابم هم نبود ..
خوشبختي اين بود كه زير اسمون سرخ خدا ..تو اين گوشهءدنيا.. كنار ارايلي از غروب خورشيد لذت ببرم ...
اسمون سرخ ونارنجي دم غروب رو ذره ذره تو وجودم ذخيره كنم ونفس بكشم واروم شم ..
خوشبختي اين بود ..بيشتر وكمتر از اين مهم نبود ..فقط همين لحظه... همين ثانيه ها برام ارزش داشت ..


*ارايلي *


با كلي خستگي وبدن درد سوار ماشين شدم ..
خيلي وقت بود كه به كوه نيومده بودم وزانوهام درد ميكرد ...
از تاركان خواستم پشت رول بشينه ..واقعا ديگه پاهام نميكشيد گاز وكلاج عوض كنم ..
سرم رو گذاشتم رو بالشتك صندلي وچشمهام رو بستم ...واقعا داشتم لذت ميبردم از اين لحظات ..
از ثانيه هايي كه به خودم رسيده بودم ...از دقايقي كه كنار همپاي خوبي مثل تاركان بودم ..
امروز عالي بود .بينهايت لذت بخش ..امروز بعد از مدتها تونستم سبك بشم ..به درونم نگاه كنم ..
دردهام رو غربال كنم ..بِلكُل روز خوبي بود ..يه روز قشنگ براي شروع يه زندگي تازه ..
چشمهام رو بازكردم وبه نيم رخ تاركان نگاه كردم ...
كم كم نظرم عوض ميشد ..حق باهاش بود ..حالا كه بيشتر باهاش همكلام شده بودم ميديدم ادم خوبيه ...مسئول ومدبِر ...
ومن به همچين ادمي احتياج داشتم ..احتياج داشتم كه به شونه هاش تكيه بدم وخستگي يه عمر سختي رو در كنم ..
يه عمر درافتادن با مردم ..همينكه نفي ام نميكرد ..همينكه مسخره ام نميكرد برام ارزش داشت ..بيشتراز اين توقعي ازش نداشتم ..
برگشت ويه لبخند بهم زد ...نتونستم جلوي جواب لبخندش رو بگيرم ..
لبهام بي اراده بازشد وقشنگترين لبخندم رو تقديمش كرد ..
حقش بود نه ..؟حقش بود كه بعد از به وجود اوردن يه روز شاد با يه لبخند ازش پذيرايي كنم ...
چشمهام دوباره بسته شد ..امروز عالي ترازاون چيزي بود كه فكرشو ميكردم ..وهمهءاين حس خوب فقط وفقط به خاطر تاركان بود ...

 

 

ادامه دارد....



roman به نجابت مهتاب (27)
roman به نجابت مهتاب (27)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
تل

تل

Pagliaccio

تل
تل
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman در دم(9)

roman در دم(9)


لبهامو تركردم و اهسته گفتم: كسرا من... يعني من نه ...(حس كردم يه نفس عميق وطوفاني كشيد) ادامه دادم: مادر من... چطوري بگم... و با سري به زير انداخته و شرمنده گفتم: مادر من ... درواقع...

كسرا وسط حرفم گفت: پدر ومادرت جدا شدن؟
با چشمهاي گشاد گفتم: واه ... نه ... جدا شدن چطوري با من همه جا اومدن؟
كسرا كله اشو خاروند و گفت: خب...
لبهامو خيس كردم... مرگ يه بار... شيون يه بار...
اهي كشيدم سعي كردم خودمو اروم كنم.كسرا خيره و منتظر چشم تو چشم من بود.
نگامو ازش گرفتم و زل زدم به ميز وگفتم: مادر من بارداره كسرا...
كسرا بدون اينكه هيچ اتفاقي تو صورتش بيفته خيلي راحت گفت: خب به سلامتي...
انگشتهامو تو هم فرو كردم وگفتم:خب همين ديگه ... مشكل من اينه كه نميخوام توعروسيم مادرم با يه نوزاد حضور داشته باشه...
كسرا چشمهاشو باريك كرد و خنگ پرسيد: يعني چي؟
-يعني همين ديگه ... مامان من بارداره ... منم دوست ندارم مامانم تو مراسم عروسيم اينطوري باشه ...
كسرا نگاهي بهم انداخت و درحالي كه دستش زيرچونه اش بود گفت: خب؟؟؟
پنجه هامو قفل لبه ي ميز كردم... به پشتي صندلي تكيه دادم و گفتم:خب به جمالت.
كسراخنديد وگفت: بقيه اش...
ابروهامو بالا دادم وگفتم: مگه بقيه هم داره؟؟؟
كسرا متفكر وكمي گيج به من خيره شد.
-نميخواي چيزي بگي؟
خنديد وگفت: خب من فقط ميتونم تبريك بگم همين ...
با عصبانيتي ساختي گفتم: منو مسخره ميكني؟
كسرا دستشو به پيشونيش تكيه داد وگفت: باور كن نه .... همينو ميخواستي بگي؟
-اره...
كسرا پقي زد زير خنده و درحالي كه بين خنده هاش ميگفت: خدا رو شكر... چي فكر ميكردم چي شد...
با اخم گفتم:يعني چي؟
كسرا با خنده سري به علامت هيچي تكون داد و گفت: خوب اينكه بد نيست.
-كسرا من و داداشم 22 سال اختلاف سني داريم... اين بد نيست؟؟؟
كسرا دستشو زير چونه اش برد وگفت: اِ بچه پسره؟؟؟
-از كجا فهميدي؟
كسرا :اخه با نادين كه نميتوني 22 سال اختلاف داشته باشي... و قه قه خنديد...
-كسرا اين خيلي بده...
كسرا: نه نياز... چرا بد باشه ... اتفاقا اين خيلي هم خوبه ...
با اخم گفتم: چي چيش خوبه؟؟؟ كسرا مايه ي ابرو ريزيه...
كسرا اروم گفت: نه نياز... خيلي هم خوبه اصلا يه طعم ديگه اي به زندگي پدر و مادرت ميده ... منو بگو كه فكر كردم پدر ومادرت خدايي نكرده از هم جدا شدن... بايد بزنم به تخته وبه پشتي مبل خودش زد ... و با لبخند به من نگاه كرد.
با حرص گفتم:منو مسخره نكن...
كسرا ابروهاشو بالا داد و گفت:چرا مسخرت كنم؟اتفاق قشنگيه نياز... جدي ميگم... همه حتما به عشق بين پدر ومادرت قبطه ميخورن.
-چي ميگي كسرا ... مامان من 44 سال با بچه اش اختلاف سني داشته باشه؟
كسرا:اين كه مهم نيست ... البته از يه نظر بده از يه نظر خوب... تو جوانب خوبشو در نظر بگير... تو و نادين ديگه از اب وگل دراومدين و پدر ومادرت ديگه با وجود يه نفر سوم مجبور نيستن تنها باشن .. از اين لحاظ خيلي خوبه ... هوم؟؟؟
اخم هام تو هم رفت وگفتم: ولي من اينطوري فكر نميكنم ...
كسرا با لبخند گفت: من و شيما هم ده سال اختلاف سني داريم... شيما و هانيه هم پونزده شونزده سال... امير حسين هم اختلاف سنيش با شيما زياده ...
يعني واقعا ميخواستم مغزمو به شيشه ي ميز بكوبونم...
هرچند از اينكه طرزفكرش مثل سيما و بقيه بود خوشحال شدم ولي هنوز وضعيت مادرم واسم يه تابوي شرمندگي بود!
پوفي كشيدم واز اون حالت شق ورق و صاف به قوز كرده تغيير پوزيشن دادم و ناليدم : كســـرا...
لبخند مهربوني زد وگفت: جانم؟؟؟
چشمامو بستم تا خر همين يه جان گفتنش نشم.
حس كردم پشت دستم داره قلقلكي ميشه ...
چشمامو باز كردم. كسرا نگاهشو تو ني ني چشمام قفل كرد و دستمو نوازش گرانه گفت: نياز اين چيزي نيستش كه تو بخاطرش خجالت زده باشي...
به سختي نگاهموازش گرفتم و گفتم: دوست ندارم شب عروسيم مامانم با يه نوزاد رژه بره ...
كسرا اخمي كرد و گفت:... اون برادرته ... اصلا نميفهمم مشكل چيه...
پوفي كشيدم وگفتم: كسرا من بدم مياد ... من احساس شرمندگي ميكنم ... چرا نميفهمي؟
كسرا دستهاشو دراز كرد و به سمت من گرفت.
با اشاره ي انگشتهاش به دستهاي من اعلام كرد تو دست اون قفل بشن... ولي من با لجاجت دست به سينه نشستم وگفتم: كسرا اين خواسته ي زياديه؟
كسرا ناچارا دست هاشو پشت ورو كرد و كف دستهاشو به شيشه چسبوند و گفت: چه خواسته اي ؟
-اينكه قبل زايمان مامانم ازدواج كنيم...

كسرا پوفي كشيد وگفت: اخه من الان شرايط ازدواج و عقد و ندارم...



كسرا پوفي كشيد وگفت: اخه من الان شرايط ازدواج و عقد و ندارم...

گردن كج كردم وگفتم: كي گفت يه مراسم بزرگ و گنده؟؟؟ هان؟ من كه ازت توقعي ندارم...
كسرا لبخند مردونه اي زد وگفت:من خودم از خودم كه توقع دارم ... يخرده به من فرصت بدي بهترين ...
تند ميون حرفش گفتم:كسرا من واقعا عروسي خوب و چه ميدونم اين جور چيزا رو دوست ندارم... بدم مياد اين همه بريز وبپاش... ترجيح ميدم به جاي عروسي با هم بريم يه سفر خوب... يا يه خونه ي خوب اجاره كنيم... اگر بد ميگم بگو بد ميگي...
كسرا با حفظ لبخندش دستشو دراز كرد و به ارومي انگشتاي منو نوازش كرد وگفت: حرفت درست... ولي من اگر يخرده فرصت داشته باشم... برات هم يه خونه ي خوب اجاره ميكنم... هم يه سفر خوب مي برمت هم يه مراسم ابرومند برگزار ميكنم... چرا عجله كنيم؟
دستمو از دستش كشيدم بيرون وتو چشمهاي عسليش خيره شدم.
كسرا ابروهاشو بالا داد و اهسته گفت: چي شد؟؟؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم: كسرا تو دو دلي نه؟
كسرا:من؟
-دو دلي... مگه نه؟
كسرا لبخندي زد وگفت: عزيز من اين چه حرفيه ميزني؟؟؟
-از قديم گفتم در امر خير حاجت هيچ استخاره و صبر وچه ميدونم تاملي نيست...
كسرا خنديد و گفت: از همون قديم هم گفتن عجله كار شيطونه ... نياز من وتو خيلي وقت داريم...
با حرص گفتم: نداريم... نداريم كسرا... من نميخوام مامانم و يه نوزاد تو عروسيم جولون بدن...چرا نميفهمي؟
كسرا با ارامش لبخند روي لبشو حفظ كرد وگفت: نياز ...... اين مسئله هيچ اشكالي كه نداره هيچ... بعدشم ما ميتونيم پا قدم اون كوچولو رو به فال نيك بگيريم براي شروع زندگيمون...
تو چشمهاي كسرا مستقيم خيره شدم وگفتم: هرچي بگم يه بهونه مياري نه؟
كسرا چيزي نگفت و اهسته زمزمه كردم: بهونه هاتو نمي فهمم كسرا... نميفهمم چرا اينقدر بهونه مياري...
كسرا كمي به جلو خم شد وصورتشو نزديك صورتم كرد و گفت: فقط ميخوام همه چيز درست پيش بره ...
اخم كردم وگفتم:اين وسط فقط نظر تو مهمه؟
كسرا مات با دهني نيمه باز بهم خيره شد و پوزخندي زدم و گفتم: خجالت نكش كسرا اگرهنوزم فكر ميكني من و تومناسب هم نيستيم... بگو ... راحت باش...
كسرا :اين چه حرفيه ؟ يادت رفته من وتو محرم هم شديم و ...
ميون حرفش پريدم وگفتم: من يادمه ...اين تويي كه ... حرفمو نصفه گذاشتم و با اخم ادامه دادم: محرم شديم براي شناخت بيشتر؟؟؟...
كسرا اهسته گفت: خب مگه بايد غير از اين باشه؟
-غير چي باشه؟؟؟ همه محرم ميشن ميرن عقد ميكنن بعدشم ميرن سر خونه زندگيشون... بعد هشت ماه تازه ميگي بيا همديگه رو بشناسيم... مدام...
وپوفي كشيدم و سكوت كردم!
كسرا تند گفت: مدام چي؟؟؟ نياز خوب نيست اينقدر به من و حسم شك داري... عزيزم من وتو ميخوايم يه عمر كنار هم زندگي كنيم...
پوزخندي زدم وگفتم: من شك دارم؟؟؟ مطمئني اقاي راد؟
داشت حرصي ميشد. دستشو روي صورتش كشيد وبا لبخند گفت: ما چرا داريم بحث ميكنيم؟؟؟ هان؟؟؟ نياز چي سفارش بدم؟؟؟
و دست دراز كرد تا منو رو برداره كه كف دستمو روي منو گذاشتم وگفتم: كسرا ... نظر من چقدر مهمه ...
كسرا: خيـــــلي...
-خيلي خب... من نظرم اينه كه قبل از زايمان مادرم ازدواج كنم... شمرده ومقطع گفتم: دلم ... نميخواد... مامانم... با يه نوزاد... تو مراسم ازدواجم ... دادار دودور كنه ...!!!
كسرا چشمهاشو بست وباز كرد.
نگاهشو به ميز دوخت وگفت: من الان امادگيشو ندارم...
از جام بلند شدم وگفتم: حرف اخرت همينه؟؟؟
كسرا به قامت ايستادم نگاهي كرد وگفت: نياز چرا اينطوري ميكني...
روي ميز خم شدم وگفتم: كسرا ... مجبورم نكن يه كلام حرف بزنم!!! من بدم مياد يكي ازم نظر بپرسه و واسه ي حرفم تره هم خرد نكنه ....
كسرا اهسته گفت: نياز جان يخرده اروم تر ... دارن نگامون ميكنن!
كيفمو روي شونه ام انداختم وگفتم: قبلا هم ازين هم يه بار تجربه داشتي يادت نيست؟؟؟
كسرا سرشو تكون داد وگفت: ببين چه الكي الكي داريم بحث ميكنيم... يه لحظه بشين... اروم... با هم حرف ميزنيم...
ناچارا خودموروي صندلي پرت كردم و كسرا اهسته گفت: خب... من الان خونه ندارم... تو رو عقد كنم... عروسي كنيم... كجا ببرمت؟؟؟
انگشتهامو توي هم قلاب كردم و گفتم: كسرا مگه پدر تو سال پيش فوت نشده؟
كسرا اهي كشيد وگفت: چرا...
-شما كه تقسيم ارث نكردين كردين؟
كسرا چشمهاش در حد توپ پينگ پنگ باز شد و با صداي خيلي بلندي كه اصلا توقع نداشتم ناگهاني و يكباره گفت: نيــــاز مادر مــــن....


به صورت سرخش با بهت زل زده بودم. در يك لحظه چنان از كوره در رفت كه ... حس كردم كل رستوران يك لحظه ساكت شد.

كسرا رگ گردنش متورم شده بود ... حرفشو ادامه نداد ولي طوري نفس ميكشيد كه گرما و داغي و اتيشي بودنش و كامل ميتونستم حس كنم. احساس ميكردم حين عصبانيت و نگراني در هر دو حالت پشت پلكش ميپره ...
با دستش پيشونيشو ماليد وچند تا نفس عميق كشيد اهسته اما قاطع و متحكم گفت: مادر من زنده است نياز... من وخواهر برادرام فكر كرديم تا وقتي كه اون زنده است ... دست به اموال نزنيم!!!
چشمام پر اشك شد و يكي اهسته از روي گونم پايين اومد. چه عصباني...!!! چرا سرمن داد ميزد؟؟؟اصلا ديگه نميفهميدم چي ميگه ... نگاه سنگين اطرافيان و حس ميكردم.
كسرا با شنيدن صداي نفس هاي مرتعشم سرشو بلند كرد و خفه گفت: ببخشيد نبايد سرت داد ميزدم!
كيفمو روي پام گذاشتم و زمزمه كردم: ميشه بريم؟
كسرا فورا از جاش بلند شد... حس ميكردم مغزم داغ كرده و گوشام سوت ميكشه... به چه حقي سرمن داد زد؟؟؟ افرادي كه توي رستوران بودن خيره خيره نگام ميكردن ... زيرنگاه اونا سلانه سلانه از رستوران خارج شدم.
كسرا پشت سرم با قدم هاي تندي اومد و دزدگير وزد. جلو سوار شدم و كسرا هم كنارم نشست.
چند تا نفس عميق كشيد و ماشين وبه حركت دراورد.
بغض سنگيني تو گلوم بود اما ديگه تو چشمم اشك نبود.
سرمو به شيشه ي ماشين تكيه داده بودم...
چشمامو بسته بودم ... خسته و دمغ فكر ميكردم كسرا به چه حقي سر من داد زد؟؟؟ من چي گفتم؟؟؟ حس ميكردم اون ادمي كه رگ گردنش اونطور متورم شده و چشمهاش دو كاسه ي خونه رو نميشناسم... حس ميكردم اوني كه انطوري صدا و نفسهاي اتيشيشو توي صورتم خالي كرده كسرا نبوده ... يكي ديگه بوده ...
چونه ام مي لرزيد اما اشكي براي سرازيرشدن نداشتم.
صداي نفس عميق كشدار كسرا رو شنيدم و كمي بعد صداي تيك تيك راهنما ...
ماشين از حركت ايستاد و كسرا به سمت من چرخيد.
هنوز رومو به سمت بيرون نگه داشته بودم وهيچ دلم نميخواست باهاش چشم تو چشم بشم...
با اينكه چهره اش تو ديدم نبود اما حس كردم تكوني خورد و خواست دستشو به دستم برسونه ... منم فوري دستهامو زير بغلم جمع كردم.
كسرا خودشو خم كرد و يه جوري اومد پايين و از زير چونه ام جلوي چشمم قرار گرفت و گفت: دالي...
با اينكه خندم گرفت از حركتش ولي با اخم و عنق هنوز به بيرون نگاه ميكرد. كسرا همينطور خم تر وخم تر شد تا جايي كه موهاش روي مانتو م كشيده شد و كم كم سنگيني سرشو روي رون پام حس كردم.
از كارش به شدت شوكه شدم ... اونقدر ناگهاني ويواش يواش به سمتم اومده بود و اينطوري سرشو رو پام گذاشته بود كه حس كردم قلبم افتاده كف پام. كسرا اين روزا واقعا غيرقابل پيش بيني شده بود ... اين كي كمربندشو باز كرد؟؟؟
با چشمهاي پر تعجب بهش نگاه ميكردم كه خنديد و گفت: از اين زاويه تا حالا نديده بودمت...
نتونستم لبخندمو پنهون كنم.
با ديدن خنده ي من كمي راحت تر سرشو روي رون پاهام فشار داد و از همون پايين گفت: من يخرده رو خانوادم... يعني بيشتر مادرم... حساسم ... باور كن اصلا منظوري نداشتم.
-من چه ميدونستم كه تصميم شما چيه ...
كسرا:حق داري... من شرمندم.
نفس عميقي كشيدم و گفت: نيــــاز...
يه جوري صدام كرد كه مو به تنم سيخ شد.
اروم گفت: ببخشيد خانمم...
لبمو گاز گرفتم و سعي كردم كوچولو عميق نفس بكشم كه نفهمه داره چه بلايي سرم مياره ...
لبخندي به روم پاشيد و من هم اروم دستهامو كه زير بغلم بود و ازاد كردم...
هنوز داشت تو چشمام نگاه ميكرد ... يه جور خاص ... و منم بدون اينكه نگاه ازش بگيرم تو ني ني چشماش خيره بودم. حس ميكردم يه عالم حرف داره واسه ي گفتن، ته اون چشمهاي روشن يه عالم كندو بود كه توش پرحرف عسلي داشت! ... يه عالم تو نگاهش كلمه موج ميزد.
توي اون نگاه شفاف و كهربايي...
به خودم جرات دادم و دستمو يواش گذاشتم روي سرش... يه نفس بلند كشيد و با چشمهاش بهم خنديد ... انگار كه بگه باز تو شيطون شدي! دلم غنج رفت از نگاهش...
اروم دستمو از روي موهاش كشيدم روي پيشونيش... كله اش داغ داغ بود ... كمي كه گذشت...
با انگشتم روي پيشوني وموهاشو لمس كردم... اومدم پايين تر ... ابروهاش و ... داشتم چشماشو لمس ميكردم كه با خنده گفت: نزني كورم كني...
خنديدم و گفتم: كور نميشي... نترس...
لبخندش كمي محو شد و گفت: كوربشم من وپس ميزني... از اين ميترسم ...
يه لحظه حس كردم هيچ كاري نميتونم بكنم. حرفش محكم و جدي بود . از اين جديتي كه تو كلامش بود يه نفس راحت كشيدم و تو دلم فكر كردم پس تو هم ميترسي!
زمزمه كردم:
-منم بدم مياد ازچيزي بترسم و سرم بياد!
كسرا نفسشو از دماغش بيرون فرستاد و دست منو گرفت تو دستش واروم به سمت لبهاش برد.
تو چشمام زل زد و خواست دستمو ببوسه كه با افتادن يه نور قرمز تو ماشين و دو تا تقه كه به شيشه ي سمت راننده خورد جفتمون از جامون پريديم!
رنگم و نديده ميدونستم عين گچ شده ... كسرا شيشه رو پايين داد وگفت:بفرماييد؟


افسري كه كنار ماشين بود گفت:پياده شو...

كسرا اهسته زمزمه كرد:خدا بخير كنه ...
قلبم وحشيانه داشت خودشو تو سينم ميكوبوند كه ديدم كسي كه پشت راننده است داره به سمت من مياد ... رو بهم اشاره كرد پياده بشم...
منم كيفمو از عقب برداشتم و با قلبي كه نبضش تو دهنم ميزد ... دستگيره رو كشيدم و پياده شدم. مرد ميانسالي به نظر ميرسيد فربه و كمي ته ريش جو گندمي داشت ... اما موهاش زياد رنگ ريشهاش نبود بنظرم موهاشو رنگ كرده بود ...
كسرا خم شد تو ماشين و از تو داشتبرد مدارك ماشين وبرداشت. نگاه من كرد و يه بارپلكشو بست وباز كرد.
حس كردم ميخواست بهم ارامش بده ... و البته هم كه موفق شد.
افسر رو به كسي كه جلوي من بود گفت:سعيدي بيا مدارك اقا رو چك كن و خودش جلوي من اومد ودست به كمر گفت:شما با اقا چه نسبتي داريد؟
با يه كم خونسردي كه از ارامش نگاه كسرا حاصل ميشد زمزمه كردم: نامزديم...
افسر:نامزد... كارت شناسايي؟
كارت دانشجوييمو از كيف پولم دراوردم و ديدم كه سعيدي كارت ماشين كسرا دستشه و جلوي كاپوت ماشين ايستاده و داره مشخصات و با پلاك و كارت ملي و كارت دانشجويي كسرا چك ميكنه.
افسر رو به من گفت: پس گفتي نامزدته؟
سري به علامت بله تكون دادمو گفتم:محرم هستيم...
افسر رو به سعيدي اشاره زد و سعيدي هم با مدارك كسرا پيشش اومد.
با ديدن كارت دانشجويي كسرا گفت:هم دانشكده اي هم هستيد؟
كسرا:بله جناب سروان... من ارشد ميخونم خانمم كارشناسي...
تو اون هول و ولا از به كاربردن لفظ خانمم دلم قيلي ويلي رفت. اخه چگده گشنگي!
افسر قيافه اش از اخم دراومد و گفت:معماري... هومي كشيد و درحالي كه مدارك وبه كسرا برميگردوند گفت: پسر منم امسال كنكور داره ... ميخواد معمار بشه!
كسرا لبخندي از روي ناچاري زد و چيزي نگفت.
افسر وسعيدي به سمت اتومبيلشون رفتن و افسر گفت: ما مامور راهنمايي رانندگي هستيم... لطفا اينجا كنار خيابون پارك نكنيد.
كسرا انگار يه نفس راحت كشيد و افسر با يه نگاه چپ چپي گفت:شئونات هم رعايت كنيد...
و سوار شدند و تو كسري از ثانيه رفتند.
كسرا نگاه پر خنده اشو تو چشام انداخت وگفت: سوار نميشي؟
زورش ميومد بگه عزيزم؟؟؟
سوار شدم و با يه لبخند كمربندشو بست. منم بستم ... خواست استارت بزنه كه به سمتم چرخيد ... منم نگاش كردم و به يك ثانيه نگذشت كه پقي زديم زير خنده دو تايي...
بعدش هم قرار شد بريم يه رستوران ديگه و نهار بخوريم و راجع به چيزاي ديگه صحبت كنيم ... و اصلا اين موضوعات و پيش نكشيم.
با اينكه دوست داشتم تكليف مشخص بشه ولي تحمل اينو نداشتم كه باهاش قهر كنم يا بحث كنم ... بخاطر همين هيچي نگفتم.
منو برد به يه رستوران سنتي و بهم ديزي داد ... بعدش هم با هم به پارك رفتيم و قدم زديم... كسرا برام حرف ميزد ... منو ميخندوند ... و هيچ بحثي در مورد مسائلي مثل ازدواج و بارداري مادرم وارث و ميراث نزديم.
ساعت نزديك هاي نه و نيم بود كه كسرا به خيابونمون رسيد وگفت: فكر كنم ديرت شد نه؟
اروم گفتم: نه زياد ... من هميشه هشت خونه ام... حالا نه و نيم... فرقي نداره خيلي.
كسرا يه لحظه به من نگاه كرد و گفت: همه فصل مجازي كه هشت خونه باشي؟
-يعني چي؟
كسرا با اخم گفت :يعني پاييز وزمستون هم هشت خونه اي؟ تو تاريكي و سرما ...
خنديدم و خواستم جوابشو بدم كه با ديدن بابام تو كوچه كلمه تو دهنم ماسيد.


كسرا هم با ديدن سكوت يه دفعه اي من ... يه نگاه به من كرد و يهو تو كوچه زل زد ... بابام دقيقه جلوي كاپوت ماشين بود. كسرا از شوك هم داشت ميرفت سمتش كم مونده بود بابامو زير بگيره كه فوري زد رو ترمز و با صداي بدي كه از تايرا اومد سكوت كوچه يه جوري بهم ريخت ... يكي دو نفر و ديدم داشتن از پنجره به كوچمون نگاه ميكردن.

كسرا فوري از ماشين پريد پايين و من هم اروم و خانمانه پياده شدم.
بابا يه نگاه به من و يه نگاه به كسرا كه زير لب با كلي خجالت سلام كرده بود انداخت.
اخر سر هم به من تشر زنان گفت: دختر تو كه ما رو نصفه جون كردي... هيچ معلومه تا الان كجايي؟ گوشيت چرا خاموشه؟
كسرا دستهاشو تو هم قلاب كرد و بابا با اخم گفت: نميتونستي يه خبر بدي با كسرايي؟؟؟ هان؟
لبمو گزيدم و كسرا اهسته گفت: تقصير من بود اقاي نامجو ... ببخشيد قبلش بايد خبر ميداديم... شرمنده.
بابا يه نفس عميق كشيد و با چپ چپ يه نگاهي به من و كسرا انداخت ... كسرا خواست خداحافظي كنه كه مامانم با يه مانتو كه روي پيراهن تو خونه ايش پوشيده بود و ساق پاهاش معلوم بود لك لك كنان تو كوچه اومد وگفت: اوا ... اقا كسرا ...
كسرا تندي سلام كرد و مامانم:سلام پسرم ... خوبي؟
ونگاهي به ما دو تا كرد و انگار شصتش خبردار شد كه باهم بوديم... ته چهره اش كه به نگراني ميزد اروم شد و گفت: چرا توي كوچه بفرماييد بالا ...
كسرا: نه ديگه مزاحمتون نميشم ... با اجازتون من برم ...
بابا هم تعارف كرد وگفت: پسرم تا اين جا كه اومدي... بفرما بالا ...
كسرا يكمي من من كرد و مامانمم گفت: بيا بريم بالا پسرم... هوا هم سوز داره ... بفرما ... بفرما بريم بالا ... حالا كه تا اينجا اومدي يه سرم بيا بالا ...
كسرا دزدگير و زد و بابا هم يه جور با مزه به من چشم غره رفت و همگي با هم رفتيم بالا ... كسرا ساكت بود منم كه تو دلم همينجور يويو بازي ميكردم...
وارد خونه شديم و نادين با شلوارك يه لحظه مات نگاه كسرا كرد ... كسرا اهسته گفت: شرمنده بد موقع است.
نادين خنديد و باهم گرم احوال پرسي كردن ... مامان دوييد تو اتاق كه بابا با تشر گفت: مريم يواش تر...
يه لحظه به كسرا نگاه كردم ... ديدم عين خيالش نيست و با نادين گل ميگن و گل ميشنون ... يه نفس پر حرص كشيدم و به سمت حموم رفتم... با اينكه دوست داشتم دوش بگيرم... ولي فقط سرو صورتمو شستم و بعدش به اتاقم رفتم.
ووويي... كسرا اومده خونمون ... منم كه محرمشم... خوب چي بپوشم؟ كاش فرصت يه دوش گرفتن و داشتم هرچند كه صبح حموم بودم ولي خب ... دركمد مو باز كردم و چوب لباسي ها رو كنار زدم.
با ديدن شلوارام... يخرده مكث كردم... يه جين يخي برمودا داشتم كه پايين پاچه هاش ريش ريش بود و روي قسمت رونش چند جايي مدل پاره داشت ... همونو كشيدم بيرون و يه نگاهي به تيشرت هام كردم...
برش داشتم... و رو فرشي هاي انگشتي قهوه ايم هم كشيدم بيرون ... اتو مو رو هم به برق زدم.
يه بلوز يقه قايقي قهوه اي داشتم كه روش با نگينهاي قرمز وسياه لاتين نوشته شده بود: Ilove you
لباس هامو دراوردم و يخرده به خودم لوسيون ضد عرق ماليدم... بعد هم لباس زيرمو با يه مدل دكلته عوض كردم و بلوزمو پوشيدم... سر شونه ي ظريفمو از تو يقه پرت كردم بيرون و كلي به خودم عطر زدم.
شلوارمو با يه كمربند قهوه اي تنم كردم ... صندلمو پوشيدم... عين جت پريدم سروقت موهام... اول كش و كيليپسمو باز كردم. لعنتي اينقدر از صبح بسته بودمشون كه موهام يه حالت شكسته داشت.
كمي جلوي موهامو لخت كردم و بعد همه رو بالاي سرم دم اسبي جمع كردم... يه جور شلاقي اتو كرده بودم و بهم ميومد.
با صداي مامانم كه گفت:نياز جان...
يعني بسه ، پاشو گمشو بيا بيرون ور دل شوهرت ...
پيش خودم زدم زير خنده... شوهر؟!
تو اينه به خودم نگاه كردم... پوستم لك و پيسي نبود براي همين بيخيال پن كيك و كرم شدم... يخرده رژ گونه زدم و ريمل ... يه رژ مسي به لبم زدم ... كسرا سكته ميكنه امشب...
ارايشم مليح بود هميشه دوست داشتم ساده باشم. هد بند كرمم هم زدم به سرم ... بس كه موهامو از سمت شقيقه كشيده بودم چشمام هم كشيده شده بود و به سمت بالا مدل دار شده بود.
يه نگاهي تو اينه كردم ... از خودم خوشم اومد. طفلك كسرا ... يقه امو كمي پايين تر كشيدم شونه ام كاملا بيرون افتاده بود .
نيشمو جمع كردم... پيش به سوي كسرا ...!!!


نيشمو جمع كردم... پيش به سوي كسرا ...!!!
وارد هال شدم و دنبال يه جفت چشم تحسين گر بودم ... اما زهي خيال باطل... كسرا نبود تو هال...
با چشم از مامان پرسيدم ... به اتاق نادين اشاره كرد.
حالا نادين هم امشب تريپ صميميت برش داشته . پوفي كشيدم وبه اشپزخونه رفتم. مامان سنگ تموم گذاشته بود . داشت الويه درست ميكرد و يه تابه هم رو گاز بود توش پر شامي البته ميدونستم مامان هميشه غذاهايي مثل شامي وكوكو سبزي و اين جور چيزا رو موادشونو اماده تو يخچال نگه ميداره واسه ي مهموناي سرزده ... از اون فوت كوزه گري هاست كه منم قراره تو زندگي مشتركم اعمال كنم . واسه كسرا ابرو بخرم.
ازا ين فكر نيشم تا بنا گوش باز شد . تابه ي محتوي سيب زميني سرخ كرده رو هم زدم و در قيمه رو باز كردم ... اي جونم ليمو عماني...
مشغول درست كردن سالاد شدم و مامان تند تند شامي هاي سرخ شده رو برگردوند.
يعني فداي داماد داريش بشم... !
مامان با غر گفت: چيه واسه ي خودت فكر ميكني ميخندي؟
خندم عميق تر شد و مامان با نگراني پرسيد: فكر ميكني از اين غذاها خوشش مياد؟
-واه مامان چي از اين بهتر؟
با ديدن نادين و كسرا كه اومدن توي هال نشستن ... بيخيال گوجه و خيار شدم هموشنو تو ظرف پرت كردم ... يه نگاه به خودم سرسري كردم و رفتم تو هال.
با نادين روي مبل دو نفره نشسته بودن ... تلويزيون روي شبكه ي سه بود وداشت فوتبال نشون ميداد ... كنترل روي ميز رو به روي كسر بود. جلوي كسرا با همون وجنات خم شدم ... دريغ از يه نيم نگاه ...
صاف ايستادم و شبكه رو به يك تغيير دادم ... دقيقا عين يه گاو كرم- عسلي سرشو انداخته بود پايين.
با حرص و توپ و تشر به نادين گفتم: من نميخوام فوتبال ببينما... و كنترل و روي مبل ديگه پرت كردم و دوباره چپيدم تو اشپزخونه.
كسراي مسخره ... من يك ساعت واسه ي بابام تيپ زدم؟
شيطونه ميگه برم لباس خواب خرسي امو بپوشما ... همون كه سر زانوش قد هندونه زانو انداخته وزيربغل استينش پاره است... ايش... خدا رحم كرده محرميم ...!
با تمام اين فكرها وغرولندها ميز و چيدم ... كسرا اومد تو اشپزخونه و گفت: مادرم كمكي نيست؟
مادرم؟! جان ...
مامانم كه ضعف كرد از خوشي... با لبخند رو به كسرا گفت: نه پسرم ...
كسرا خنديد و گفت:البته شما كه جاي دختر منيد ...
خواست يه چيز ديگه هم بگه كه مامانم ريسه رفت از خنده.
بابام هم روزنامه اشو داده بود پايين و ميخنديد.
كسرا به ظرفي كه محتوي الويه بود و من با برش هاي نگيني گوجه و خيارشورهاي باريك روش پروانه كشيده بودم اشاره كرد و گفت:ببرمش؟
مامان:زحمتت ميشه كسرا جان...
اوه چه دل و قلوه اي هم ميدن!
كسرا خنديد و گفت: با من راحت باشيد .
كسرا ظرف وبرداشت ... منم سر ميز داشتم قاشق چنگال ها رو تو بشقاب ها ميچيدم. كنارم ايستاد و گفت:جاش اينجا خوبه؟
سرمو تكون دادم و كسرا يه نفس كشيد كه تمام بازدمش خورد به شونه ي لختم ...
اهسته زيرگوشم گفت:خوش تيپ شدي...
به نگاه پايينش كه داشت قاشق چنگال ها رو توي بشقابها مرتب ميكرد خيره شدم وگفتم: تو اصلا وقت كردي منو ببيني؟
كسرا : من هميشه براي ديدن خانمم وقت دارم!!!
واي مامان ...
نيشم تا بنا گوش باز شد و كسرا اروم زيرگوشم گفت: بعد ازدواجم بايد همينطوري ظريف و خوش تيپ باشي ها ... من زن تپل نميخوام ...
خنديدم وگفتم:خيالت راحت من ژنتيكي لاغرم.
خنديد و با صداي بابا كه گفت:خلوت كرديد ... كسرا سه متر ازم فاصله گرفت.
اي خوشم ميومد از بابام حساب ميبرد!


شام با خاطرات كسرا از دانشگاه و سربازي رفتنش و گذشته اش صرف شد.
يه ويژگي خيلي مثبتي كه تازگي ازش فهميده بودم اين بود كه اون خيلي راحت وصميمانه رفتار ميكنه ... اصلا ادم خشكي نيست. به وقتش شيطنت هم داره ... قبلا كمي با من سر سنگين بود ولي از بعد محرميتمون انگار يه ادم ديگه رو داشتم ميديدم... يه ادم نو... مهربون ... دوست داشتني...
فكراي قشنگي تو سرم بود ديگه تلخ و بد عنق نبودم! يعني وقتي تو رستوران دوم حين غذا خوردن بهم گفت كه بيشتر راجع به اين مسئله فكر ميكنه و كلي بهم اميدواري داد ديگه دلخور نبودم ازش ...
با صداي خنده ي پدر ومادرم به كسرا نگاه كردم ... يه مدلايي بود كه حسابي تو دل خانواده ام واسه ي خودش جا باز كرده بود . پيش پدرم... پيش نادين ... پيش مامانم...
يه نفس راحت كشيدم ... حالا تمام مشكلم اين بود كه چطوري راضيش كنم مراسم عروسيمون قبل از زايمان مامانم باشه... از طرفي هم حس ميكردم بارداري مادرم كم كم برام داره جا ميفته يعني عكس العمل كسرا و حرفاش باعث شد برام جا بيفته ... ولي خب گذشت زمان هم ملاك بود!
بعد از جمع و جور كردن ميز... بابا به اتاقش رفت تا نماز بخونه ... نادين هم دستشويي رفت... مامان هم كف اشپزخونه نشسته بود و داشت هندونه خرد ميكرد. يه عمر بود ايستاده مسلط به پوست كندن هندونه و قاچ كردنش نبود!
من وكسرا هم تو هال نشسته بوديم.
منتها با فاصله...
من تو عالم خودم بودم كه حس كردم شونه ي چپم داغ شد. كسرا دستشو دور شونه ام حلقه كرده بود و دقيقا كف دست گرمشو گذاشته بود رو همون نقطه كه هيچ پوششي نداشت.
شوكه بهش نگاه كردم و اون هم با خنده گفت: بدت اومد؟
-نه...
دهنم خشك شده بود.حس كردم دلم هري ريخته پايين... ضربان قلبم بالا رفته بود كه اون دستشو از روي شونه ام برداشت ... اروم با نوك انگشت روي ساعد دستمو نوازش كرد وگفت: پس چرا اينا سيخ شدن؟
به پوستم كه از شدت مور مور شدن دون دون شده بود و يه سري ريز ريز موهاي زير پوستي قلنبه قلنبه و تيز تيز شده بودن نگاه كردم.
كسرا خنديد وگفت: ببخشيد ...
وازم فاصله گرفت.
انگار اونم فهميده بود من چه بندي اب دادم...موضوع اين بود كه از بد اومدن به اين روز نيفتاده بودم!!!
با خجالت ازش به اتاقم رفتم.
با دستم محكم روي ساعد دست ديگم كوبيدم وبا غرغر گفتم:دختراي بد ... الان وقت بيدار شدن وسيخ شدن بود؟؟؟ چندشا ...
با تقه اي كه به در خورد ... سه متر سرجام پريدم.
در و باز كردم. كسرا اهسته گفت: تو تاريكي بودي؟
نفس عميقي كشيدم وچراغ و روشن كردم.
كسرا لبخندي بهم زد و گفت: بيا هندونه ...
يه پيش دستي دستش بود با دو تا چنگال... گل هندونه هم تو پيش دستي...!
از قرمزيش دهنم اب افتاد وكسرا گفت:بيام تو؟
عقب رفتم و كسرا روي زمين نشست ... منم رو به روش با خجالت نشستم... دستهامو تو هم قلاب كردم كه ديدم يه برش كوچولو از هندونه رو زده به چنگال و به سمتم گرفته ...
خنديد وگفت: دستمو كه رد نميكني؟
با خجالت دستم وبلند كردم كه ازش بگيرم ولي اون عقب كشيد ... با تعجب نگاش كردم و با شيطنت هندونه ي خنك و سرد و قرمز وبه لبام چسبوند.
كوچولو دهنمو باز كردم و علي رغم سردي هندونه من داغ عين كوره شدم!
كسرا چنگال دومي كه تو پيش دستي بود و روي ميزم گذاشت وگفت: اين چنگاله هم اضافه است ... يدونه كافيه!

يه نفس كوچيك كشيدم ... يعني داشتم كرور كرورعرق ميريختم. من و كسرا ... تو اتاق من ... منم كه قرار نيست گردنبند و گل سر بدمش... اومده داره هندونه ميذاره تو دهنم...! من خوابم يا ...
كسرا يه برش ديگه رو به دهنم نزديك كرد ... اروم گذاشت تو دهنم و گفت:اتاقت خيلي قشنگه ... خيلي هم با سليقه اي...
دلم داشت واسه خودش پارتي راه مينداخت كه كسرا نگاهي به ديوار كرد و با ديدن تابلوي فرزاد فوري نگاشو به من دوخت ...
منم اهسته گفتم: ناراحتت ميكنه؟
چيزي نگفت ... ازجام بلند شدم و اون تابلو رو برداشتم... گذاشتم جلوي در و گفتم: ديگه رو ديوار نميذارمش...
لبخندي بهم زد و گفت:دور تا دور قاب سياه شده ....
نگام به ديوار افتاد ... راست ميگفت ديوار اندازه يه مربع سياه و گرد و خاك گرفته شده بود.
شونه اي بالا انداختم و گفتم: مهم اينه كه تو ناراحت نباشي...
چشماش برقي زد و دستمو يهويي كشيد و منو پرت كرد تو بغلش... چهار زانو نشسته بود و منم نشوند رو يه زانوش و خيره شد به من ...
ازنگاش خنديدمو سرمو انداختم پايين... ولي اروم با انگشت شصت و اشاره چونمو گرفت و سرمو بلند كرد. مجبورم كرد زل بزنم تو نگاهش...
صورتشو اورد جلو... چشمام داشت خمار ميشد كه بيني شو به بينيم ماليد و گفت: چشماتو اينطوري نكن ...
دستهامو دور گردنش انداختمو گفتم: چرا؟
خنديد و گفت: بيا هندونه بخور...
خنديدم و خنديد ...
يه فوت تو صورتش كردم و اونم درحالي كه داشت يه حالت هايي ميشد اروم گفت: كار دستمون ميدما ...
-چيكار؟
خنديد و گفت:دختر هندونه گرمش مزه نداره ...
خنديدم وگفتم: كسرايي...
كسرا:جان دلم؟
پيشونيمو به پيشونيش چسبوندم ... يه نفس داغ تو صورتش كردم كه يه لحظه چشماشو بست ... كاملا غريزي به اين فكر افتادم يعني بدون هيچ پيش زمينه اي تو اين موقعيت انجام شده به فكرم رسيد كه حالا حرفمو مطرح كنم ... لبخندي زدم بهترين فرصت بود.
-منو دوست داري...
لباشو بازبون تر كرد و حيني كه قفسه ي سينه اش بالا پايين ميشد گفت: معلومه كه دوست دارم ... اين سواله ميپرسي؟
يواش زمزمه كردم: نظرمم برات مهمه؟
يه لحظه نفسشو نگه داشت و گفت: خيلي...
سرمو جلوتر بردم ... چشم تو چشم بوديم ...
اروم زيرگوشش گفتم:كسرا بيا زودتر ازدواج كنيم... مگه تو منو دوست نداري؟
سرشو بالا كشيد و يه بو از موهام گرفت و هيچي نگفت.
دستامو بيشتر دور گردنش فشار دادم و كمي سرمو عقب گرفتم تا توي چشمهاش زل بزنم... اونم خيره شد بهم و من گفتم: باشه؟
كسرا هيچي نگفت.
سرمو جلو بردم... نفسهاش داشت تند تر ميشد.
سرمو خم كردم .لبام ميليمتري لباش بود ... يواش گفتم:باشه؟؟؟
اروم داشت به سمتم ميومد و در همون حال گفت:باشه...
دستهامو از دور گردنش ازاد كردم و تندي قبل اينكه كاري كنه ازش فاصله گرفتم. از رو پاش اومدم پايين وابروهامو بالا دادم وگفتم:حالا بيا هندونه بخوريم...
كسرا خنديد و سري تكون داد و منم يه تيكه گذاشتم دهنمو حيني كه هسته هاشو ميجوييدم كسرا با تعجب گفت: نياز هسته هاشو نخور...
خودمو كشيدم عقب وگفتم : نه ... مزه ي هندونه به همون هسته اشه .... كسرا با تعجب نگام ميكرد كه موبايلش زنگ خورد.
به ساعت نگاه كردم . بيست دقيقه به يازده بود ... كي بود اين وقت شب؟؟؟
به ساعت نگاه كردم . بيست دقيقه به يازده بود ... كي بود اين وقت شب؟؟؟
كسرا با خنده جواب داد:احوال مونس جون ...
جانم؟مونس... هان مادرش... نيشم باز شد.
كسرا خنديد و گفت: جاي بدي نيستم چطور؟ ... خب؟؟؟... شيما امتحان چي داره؟ ... فردا رياضي داره؟ الان يازده شب يادش افتاده؟ ... مادر من من منزل اقاي نامجو هستم. بله ... خنديد و گفت:سرزده مزاحمشون شدم ... چشم... قربونت ... باشه ... به شيما بگو بخوابه ... موقع اذان بيدارش ميكنم باهاش كار ميكنم . اره ... باشه ... چشم... سلامتم ميرسونم . خداحافظ.
و با خنده گفت: اين دختر منو كشته ... دقيقه ي نود ياد امتحانش ميفته ...
و با خنده به پيش دستي خيره شد وگفت: همه ي هسته هاشو خوردي نه؟
يه مشت كوچيك به پهلوش زدم و بعد از كمي تو سر وكله ي هم زدن ... كسرا عزم رفتن كرد. كلي از مامانم وبابام تشكر كرد و خلاصه منم قرار شد برم بدرقه اش كنم.
تابلوي فرزاد هم با خودم بردم تو اسانسور كه نيش كسرا باز شد.
وقتي به در كوچه رسيديم بهم گفت: امشب عالي بود ... كلي از پدر و مادرت تشكر كن.
خنديدم و گفتم: تا سركوچه ميرسونمت .
دستمو گرفت و با هم تا سركوچه تو سكوت قدم زديم ... يعني يه لحظه خواستم كاش بارون ميومد و ما قدم ميزديم ... همون موقع صداي رعد و برق اومد و تو دلم گفتم:قربون خدا برم كاش يه چيز ديگه خواسته بودم.
كسرا نفس عميقي كشيد و گفت: چه بارون به موقعي...
خنديدم و درحالي كه تابلو رو زير بغلم گذاشتم ... دستمو طبق عادت دراز كردم تا چند تا از اون قطره ها رو بگيرم كسرا دستمو تو دستش فشار داد وگفت:سردت نيست؟
-نه ... خيلي هم خوبه ...
سركوچه ايستاديم و كسرا تو چشمام نگاه كرد و گفت: نياز تو از حرفت مطمئني؟
با هيجان گفتم:كسرا من واقعا اينو از صميم قلبم ميخوام ...
كسرا يه فشاري به دستم داد و اهسته گفت:واقعا ميخواي كه مقدماتشو اماده كنم؟ يعني نميخواي بيشتر بشناسيم همو؟ نياز من وتو ... خيلي وقت داريم...
اخم كردم و گفتم: تو هنوزم...
كسرا انگشتشو روي لبم گذاشت و گفت: هرچي كه خواسته ي تو باشه خواسته ي منم ميشه ... ديگه داريم ما ميشيم نياز... سعيمو ميكنم ... ولي اگر نشد ...
حالا نوبت من بود كه انگشتمو بذارم روي لبش... خنديد مو گفتم: جور ميشه ... باور كن همه چي جور ميشه ...
همونطور كه نگام ميكرد گفت: نياز پس فردا نميگي چقدر زود شد؟؟؟
قاطع گفتم: نه ...
كسرا:نياز حرفتو جدي گرفتما ...
خنديدم و گفتم:خب منم همينو ميخام ديگه ... كه جدي بگيريش!
خنديد و اهسته گفت:باشه تمام تلاشمو ميكنم ... ولي...
-ولي چي؟
كسرا با يه نگاه مضطربي گفت: خونه چي نياز؟
-نگران نباش كسرا ... اگر تو بخواي حاضرم يه مدت خونه ي پدر و مادرت زندگي كنم...
از حرفم لبخندي زد... با اينكه دودلي و ترديد و ته نگاهش ميخوندم و ميدونستم نامطمئنه ولي همين كه فعلا اين موضوع و قبول كرده بود خوشحال بودم هرچند كه دلم نميخواست با بهونه دوباره همه چيز عقب بيفته ، تو چشماش خيره بودم كه اروم دستمو بالا برد و انگشت اشارمو بوسيد ...
كل هيكلم اتيشي شد و براي اينكه باز تو خلسه و خلا گير نيفتم تابلو رو توي سطل مكانيزه ي سر كوچه پرت كردم كه يه گربه ي سياه از توي سطل پريد بيرون و با صداي بلند جيغ كشيدم ...
كسرا دستمو گرفت و اهسته گفت: خوبي؟
از گربه هه كه ميو ميو كنان داشت تو خيابون ميدويد حرصي گفتم: نزديك بود بپره روم ...
كسرا لپمو كشيد وگفت: چقدر شجاعي نياز.... گربه ترس داره؟
اخم كردمو گفتم:هيچ وقت از گربه ها خوشم نميومد ...
كسرا خنديد كه صداي خندش تو رعد و برق گم شد... يه نگاه پرترس به اسمون كردم...
كسرا اهسته گفت: از رعد و برقم خوشت نمياد ...
دستموكشيد و گفت:بدو برو خونه موش كوچولو...
يه خرده خودمو لوس كردم و اونم منو تا دم خونه رسوند ومنم وارد خونه شدم ... وايستاد تا برم داخل مجتمع و بعد هم من از پنجره ي راهرو تماشا كردم كه سوار ماشينش شد و برام چراغ زد و رفت.تو اون تاريكي منو چطوري از پشت پنجره ديده بود...؟
خدايي چشماي تيزي داشت!
باز من بودم و يه عالم ادرنالين ... پله ها رو دو تايكي ساعت دوازده شب بالا رفتم ... وارد خونه شدم ... بابا اينا به روم نياوردن كه من چرا نيم ساعت تو كوچه موندم و چرا خيس شدم.
تو اتاق چپيدم و لباس هامو عوض كردم. يعني باور كنم كه قبول كرد؟؟؟
رفتم رو شويي و مسواك وبرداشتم روش خميردندون ماليدم... هميشه عادت داشتم حين مسواك زدن راه برم... به اتاقم رفتم ... صفحه ي گوشيم روشن خاموش ميشد.
نگاش كردم . يه اس داشتم.
مسواك وبا دندونام نگه داشتم و دو دستي صفحه رو باز كردم.
كسرا بود.
نوشته بود: بخاطر امشب بي نهايت ازت ممنونم ... از خانوادت تشكر كن ... امشب واقعا حس كردم جزيي از شما هستم ... جزيي از نامجوها. بخاطر تابلو ازت ممنونم... بهت قول ميدم خاطراتي بهتر وزيباتري برات بسازم ... تمام سعيمو ميكنم تا مقدمات عروسيمون زودتر وزودتر فراهم بشه ...نيازم از حالا به بعد **** متن موجود نيست!...
نوشته بود: بخاطر امشب بي نهايت ازت ممنونم ... از خانوادت تشكر كن ... امشب واقعا حس كردم جزيي از شما هستم ... جزيي از نامجوها. بخاطر تابلو ازت ممنونم... بهت قول ميدم خاطراتي بهتر وزيباتري برات بسازم ... تمام سعيمو ميكنم تا مقدمات عروسيمون زودتر وزودتر فراهم بشه ...نيازم از حالا به بعد **** متن موجود نيست!...
لعنتي شيش تا ستاره بود و نوشته ي" متن موجود نيست". نميخوام... من پيام كسرا ... يعني چه ... كيه كه به مخابرات شكايت كنم...!
نصف خميردندون و قورت دادم... يخرده به گوشيم نگاه كردم نخير مثل اينكه ادامه ي پيام قصد اومدن نداشت. اخه كسرا جونم چرا پيام طولاني ميدي كه نصفش نياد من تو خماريش بمونم؟؟؟
با حرص گوشيمو پرت كردم . پيام نصفه جواب دادن نداشت. از اتاقم بيرون اومدم كه مامان گفت: نياز زود بخواب فردا زود بيداري ميشي ها ...
با چشمهاي گرد شده و دهن پر خمير دندون گفتم:چرا؟
بابا مداخله كرد و گفت: مگه كسرا بهت نگفت؟صبح قراره برين ازمايش خون ...
-به من چيزي نگفت.
نادين: دم رفتني از بابا اجازه گرفت بياد دنبالت ... لابد همون موقع كه رفتي مانتو بپوشي...
بابا و مامان حرف نادين و تاييد كردن ...
مامان هم گفت: يه پيام بهش بزن ببين تكليفت چيه؟
اي ذوق كردم كه بايد تكليفمو كسرا روشن كنه ...
دوباره پريدم تو اتاق ...
صفحه ي گوشيم خاموش وروشن ميشد.
يه پيام ديگه از كسرا نوشته بود: نيازي فردا من هشت صبح ميام دنبالت براي ازمايش خون ... باشه عزيزم؟ ديگه بايد به كارا سرعت بديم.
نفس عميقي كشيدم و با يه استرسي كه به جونم افتاده بود نوشتم:باشه ... فردا هشت صبح منتظرم.
و گوشيمو زدم به شارژ ...
به سمت دستشويي رفتم وصورتمو شستم ... حالا يه فكر گند افتاده بود تو سرم... حاملگي مادرم كم بود ... قضيه ي فرزادكم بود ... استرس ازمايش خون و اگر خون هامون به هم نخوره هم اضافه شد!!!
فصل دهم:
پاهامو دراز كردم و روي صندلي خشك و ناراحت كننده ي ازمايشگاه كمي كش وقوس اومدم.
كسرا دستمو گرفت و يه لحظه با تعجب برگشت سمتمو گفت:
-تو چرا يخ كردي؟؟؟ سردته؟
كسرا دستمو ماساژ ميداد و منتظر جوابش بود.
خدايي خز بود بهش بگم كلا با امپول وسرنگ هيچ ميونه ي خوبي ندارم ... ولي خب هيچي نگفتم ...به خانم بازيم ادامه دادم و گذاشتم فكر كنه اره سردمه ...
يه خميازه كشيدم و گفتم: كاش ساعت ده اينطورا ميومديم.
كسرا: بعد اين ميرسونمت خونه تخت بخواب.
لبخندي زدم كه كسرا هم لبخندي زد وگفت: خوبي ؟
دستي به صورتم كشيدم و گفتم: اگر خون هامون به هم نخوره ...
كسرا سريع گفت: به جنبه هاي مثبت فكر كن ...
از ارامشش اروم شدم و نوبتمون شد تا بريم خون بديم.
چشمهامو بسته بودم و منتظر بودم پرسنلي كه مشغول خون گرفتن از من بود بهم بگه كارش تموم شده.
با حس بيرون اومدن سوزن از تو فاصله ي بين ساعد وبازوم ... يه نفس راحت كشيدم. خدايي خوب خون گرفت بعضي ها انگاري با ادم خصومت دارن چنان ميزنن رو دست ادم كه ادم حس فلج شدن بهش دست ميده ...
دختره خونمو تو شيشه كرد و اومد بلند بشه كه يهو پاش گير كردبه اين صندلي چرخي هاي گرد و سياه كه به وفور اونجا به چشم ميخورد ... در نهايت هم شيشه ي محتوي خون من از دستش افتاد و شكست.
با ناراحتي بهم نگاه كرد.
منم اهي كشيدم و استين اون يكي دستمو بالا دادم و گفتم: عاشقي ها ...
خنديد و گفت: نامزدم از صبح بهم زنگ نزده نگرانشم ...
و با شرمندگي گفت: ببخشيد خانمي.
-عيبي نداره ... و به اين فكر كردم اون شيش روزي كه من از كسرا خبر نداشتم واسه اين رخ ميداد چي ميكرد.



roman در دم(9)
roman در دم(9)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك خنده دار و جالب Funny Pics

عكس متحرك خنده دار و جالب Funny Pics

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك خنده دار و جالب Funny Pics
عكس متحرك خنده دار و جالب Funny Pics
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
عكس متحرك كودكان Kids

عكس متحرك كودكان Kids

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_  _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_


_*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡__*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_



عكس متحرك كودكان Kids
عكس متحرك كودكان Kids
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://mu-shop.zaminblog.com
کارواش خانگی همه کاره
کارتون دوقلوهای افسانه ای
ساعت دیواری LOVE
پد دفع سموم بدن کینوکی