roman در دم(9)
لبهامو تركردم و اهسته گفتم: كسرا من... يعني من نه ...(حس كردم يه نفس
عميق وطوفاني كشيد) ادامه دادم: مادر من... چطوري بگم... و با سري به زير
انداخته و شرمنده گفتم: مادر من ... درواقع...
كسرا وسط حرفم گفت: پدر ومادرت جدا شدن؟
با چشمهاي گشاد گفتم: واه ... نه ... جدا شدن چطوري با من همه جا اومدن؟
كسرا كله اشو خاروند و گفت: خب...
لبهامو خيس كردم... مرگ يه بار... شيون يه بار...
اهي كشيدم سعي كردم خودمو اروم كنم.كسرا خيره و منتظر چشم تو چشم من بود.
نگامو ازش گرفتم و زل زدم به ميز وگفتم: مادر من بارداره كسرا...
كسرا بدون اينكه هيچ اتفاقي تو صورتش بيفته خيلي راحت گفت: خب به سلامتي...
انگشتهامو تو هم فرو كردم وگفتم:خب همين ديگه ... مشكل من اينه كه نميخوام توعروسيم مادرم با يه نوزاد حضور داشته باشه...
كسرا چشمهاشو باريك كرد و خنگ پرسيد: يعني چي؟
-يعني همين ديگه ... مامان من بارداره ... منم دوست ندارم مامانم تو مراسم عروسيم اينطوري باشه ...
كسرا نگاهي بهم انداخت و درحالي كه دستش زيرچونه اش بود گفت: خب؟؟؟
پنجه هامو قفل لبه ي ميز كردم... به پشتي صندلي تكيه دادم و گفتم:خب به جمالت.
كسراخنديد وگفت: بقيه اش...
ابروهامو بالا دادم وگفتم: مگه بقيه هم داره؟؟؟
كسرا متفكر وكمي گيج به من خيره شد.
-نميخواي چيزي بگي؟
خنديد وگفت: خب من فقط ميتونم تبريك بگم همين ...
با عصبانيتي ساختي گفتم: منو مسخره ميكني؟
كسرا دستشو به پيشونيش تكيه داد وگفت: باور كن نه .... همينو ميخواستي بگي؟
-اره...
كسرا پقي زد زير خنده و درحالي كه بين خنده هاش ميگفت: خدا رو شكر... چي فكر ميكردم چي شد...
با اخم گفتم:يعني چي؟
كسرا با خنده سري به علامت هيچي تكون داد و گفت: خوب اينكه بد نيست.
-كسرا من و داداشم 22 سال اختلاف سني داريم... اين بد نيست؟؟؟
كسرا دستشو زير چونه اش برد وگفت: اِ بچه پسره؟؟؟
-از كجا فهميدي؟
كسرا :اخه با نادين كه نميتوني 22 سال اختلاف داشته باشي... و قه قه خنديد...
-كسرا اين خيلي بده...
كسرا: نه نياز... چرا بد باشه ... اتفاقا اين خيلي هم خوبه ...
با اخم گفتم: چي چيش خوبه؟؟؟ كسرا مايه ي ابرو ريزيه...
كسرا اروم گفت: نه نياز... خيلي هم خوبه اصلا يه طعم ديگه اي به زندگي پدر و
مادرت ميده ... منو بگو كه فكر كردم پدر ومادرت خدايي نكرده از هم جدا
شدن... بايد بزنم به تخته وبه پشتي مبل خودش زد ... و با لبخند به من نگاه
كرد.
با حرص گفتم:منو مسخره نكن...
كسرا ابروهاشو بالا داد و گفت:چرا مسخرت كنم؟اتفاق قشنگيه نياز... جدي ميگم... همه حتما به عشق بين پدر ومادرت قبطه ميخورن.
-چي ميگي كسرا ... مامان من 44 سال با بچه اش اختلاف سني داشته باشه؟
كسرا:اين كه مهم نيست ... البته از يه نظر بده از يه نظر خوب... تو جوانب
خوبشو در نظر بگير... تو و نادين ديگه از اب وگل دراومدين و پدر ومادرت
ديگه با وجود يه نفر سوم مجبور نيستن تنها باشن .. از اين لحاظ خيلي خوبه
... هوم؟؟؟
اخم هام تو هم رفت وگفتم: ولي من اينطوري فكر نميكنم ...
كسرا با لبخند گفت: من و شيما هم ده سال اختلاف سني داريم... شيما و هانيه
هم پونزده شونزده سال... امير حسين هم اختلاف سنيش با شيما زياده ...
يعني واقعا ميخواستم مغزمو به شيشه ي ميز بكوبونم...
هرچند از اينكه طرزفكرش مثل سيما و بقيه بود خوشحال شدم ولي هنوز وضعيت مادرم واسم يه تابوي شرمندگي بود!
پوفي كشيدم واز اون حالت شق ورق و صاف به قوز كرده تغيير پوزيشن دادم و ناليدم : كســـرا...
لبخند مهربوني زد وگفت: جانم؟؟؟
چشمامو بستم تا خر همين يه جان گفتنش نشم.
حس كردم پشت دستم داره قلقلكي ميشه ...
چشمامو باز كردم. كسرا نگاهشو تو ني ني چشمام قفل كرد و دستمو نوازش گرانه گفت: نياز اين چيزي نيستش كه تو بخاطرش خجالت زده باشي...
به سختي نگاهموازش گرفتم و گفتم: دوست ندارم شب عروسيم مامانم با يه نوزاد رژه بره ...
كسرا اخمي كرد و گفت:... اون برادرته ... اصلا نميفهمم مشكل چيه...
پوفي كشيدم وگفتم: كسرا من بدم مياد ... من احساس شرمندگي ميكنم ... چرا نميفهمي؟
كسرا دستهاشو دراز كرد و به سمت من گرفت.
با اشاره ي انگشتهاش به دستهاي من اعلام كرد تو دست اون قفل بشن... ولي من
با لجاجت دست به سينه نشستم وگفتم: كسرا اين خواسته ي زياديه؟
كسرا ناچارا دست هاشو پشت ورو كرد و كف دستهاشو به شيشه چسبوند و گفت: چه خواسته اي ؟
-اينكه قبل زايمان مامانم ازدواج كنيم...
كسرا پوفي كشيد وگفت: اخه من الان شرايط ازدواج و عقد و ندارم...
كسرا پوفي كشيد وگفت: اخه من الان شرايط ازدواج و عقد و ندارم...
گردن كج كردم وگفتم: كي گفت يه مراسم بزرگ و گنده؟؟؟ هان؟ من كه ازت توقعي ندارم...
كسرا لبخند مردونه اي زد وگفت:من خودم از خودم كه توقع دارم ... يخرده به من فرصت بدي بهترين ...
تند ميون حرفش گفتم:كسرا من واقعا عروسي خوب و چه ميدونم اين جور چيزا رو
دوست ندارم... بدم مياد اين همه بريز وبپاش... ترجيح ميدم به جاي عروسي با
هم بريم يه سفر خوب... يا يه خونه ي خوب اجاره كنيم... اگر بد ميگم بگو بد
ميگي...
كسرا با حفظ لبخندش دستشو دراز كرد و به ارومي انگشتاي منو نوازش كرد وگفت:
حرفت درست... ولي من اگر يخرده فرصت داشته باشم... برات هم يه خونه ي خوب
اجاره ميكنم... هم يه سفر خوب مي برمت هم يه مراسم ابرومند برگزار ميكنم...
چرا عجله كنيم؟
دستمو از دستش كشيدم بيرون وتو چشمهاي عسليش خيره شدم.
كسرا ابروهاشو بالا داد و اهسته گفت: چي شد؟؟؟
نفس عميقي كشيدم و گفتم: كسرا تو دو دلي نه؟
كسرا:من؟
-دو دلي... مگه نه؟
كسرا لبخندي زد وگفت: عزيز من اين چه حرفيه ميزني؟؟؟
-از قديم گفتم در امر خير حاجت هيچ استخاره و صبر وچه ميدونم تاملي نيست...
كسرا خنديد و گفت: از همون قديم هم گفتن عجله كار شيطونه ... نياز من وتو خيلي وقت داريم...
با حرص گفتم: نداريم... نداريم كسرا... من نميخوام مامانم و يه نوزاد تو عروسيم جولون بدن...چرا نميفهمي؟
كسرا با ارامش لبخند روي لبشو حفظ كرد وگفت: نياز ...... اين مسئله هيچ
اشكالي كه نداره هيچ... بعدشم ما ميتونيم پا قدم اون كوچولو رو به فال نيك
بگيريم براي شروع زندگيمون...
تو چشمهاي كسرا مستقيم خيره شدم وگفتم: هرچي بگم يه بهونه مياري نه؟
كسرا چيزي نگفت و اهسته زمزمه كردم: بهونه هاتو نمي فهمم كسرا... نميفهمم چرا اينقدر بهونه مياري...
كسرا كمي به جلو خم شد وصورتشو نزديك صورتم كرد و گفت: فقط ميخوام همه چيز درست پيش بره ...
اخم كردم وگفتم:اين وسط فقط نظر تو مهمه؟
كسرا مات با دهني نيمه باز بهم خيره شد و پوزخندي زدم و گفتم: خجالت نكش
كسرا اگرهنوزم فكر ميكني من و تومناسب هم نيستيم... بگو ... راحت باش...
كسرا :اين چه حرفيه ؟ يادت رفته من وتو محرم هم شديم و ...
ميون حرفش پريدم وگفتم: من يادمه ...اين تويي كه ... حرفمو نصفه گذاشتم و با اخم ادامه دادم: محرم شديم براي شناخت بيشتر؟؟؟...
كسرا اهسته گفت: خب مگه بايد غير از اين باشه؟
-غير چي باشه؟؟؟ همه محرم ميشن ميرن عقد ميكنن بعدشم ميرن سر خونه
زندگيشون... بعد هشت ماه تازه ميگي بيا همديگه رو بشناسيم... مدام...
وپوفي كشيدم و سكوت كردم!
كسرا تند گفت: مدام چي؟؟؟ نياز خوب نيست اينقدر به من و حسم شك داري... عزيزم من وتو ميخوايم يه عمر كنار هم زندگي كنيم...
پوزخندي زدم وگفتم: من شك دارم؟؟؟ مطمئني اقاي راد؟
داشت حرصي ميشد. دستشو روي صورتش كشيد وبا لبخند گفت: ما چرا داريم بحث ميكنيم؟؟؟ هان؟؟؟ نياز چي سفارش بدم؟؟؟
و دست دراز كرد تا منو رو برداره كه كف دستمو روي منو گذاشتم وگفتم: كسرا ... نظر من چقدر مهمه ...
كسرا: خيـــــلي...
-خيلي خب... من نظرم اينه كه قبل از زايمان مادرم ازدواج كنم... شمرده
ومقطع گفتم: دلم ... نميخواد... مامانم... با يه نوزاد... تو مراسم ازدواجم
... دادار دودور كنه ...!!!
كسرا چشمهاشو بست وباز كرد.
نگاهشو به ميز دوخت وگفت: من الان امادگيشو ندارم...
از جام بلند شدم وگفتم: حرف اخرت همينه؟؟؟
كسرا به قامت ايستادم نگاهي كرد وگفت: نياز چرا اينطوري ميكني...
روي ميز خم شدم وگفتم: كسرا ... مجبورم نكن يه كلام حرف بزنم!!! من بدم مياد يكي ازم نظر بپرسه و واسه ي حرفم تره هم خرد نكنه ....
كسرا اهسته گفت: نياز جان يخرده اروم تر ... دارن نگامون ميكنن!
كيفمو روي شونه ام انداختم وگفتم: قبلا هم ازين هم يه بار تجربه داشتي يادت نيست؟؟؟
كسرا سرشو تكون داد وگفت: ببين چه الكي الكي داريم بحث ميكنيم... يه لحظه بشين... اروم... با هم حرف ميزنيم...
ناچارا خودموروي صندلي پرت كردم و كسرا اهسته گفت: خب... من الان خونه ندارم... تو رو عقد كنم... عروسي كنيم... كجا ببرمت؟؟؟
انگشتهامو توي هم قلاب كردم و گفتم: كسرا مگه پدر تو سال پيش فوت نشده؟
كسرا اهي كشيد وگفت: چرا...
-شما كه تقسيم ارث نكردين كردين؟
كسرا چشمهاش در حد توپ پينگ پنگ باز شد و با صداي خيلي بلندي كه اصلا توقع نداشتم ناگهاني و يكباره گفت: نيــــاز مادر مــــن....
به صورت سرخش با بهت زل زده بودم. در يك لحظه چنان از كوره در رفت كه ... حس كردم كل رستوران يك لحظه ساكت شد.
كسرا رگ گردنش متورم شده بود ... حرفشو ادامه نداد ولي طوري نفس ميكشيد كه
گرما و داغي و اتيشي بودنش و كامل ميتونستم حس كنم. احساس ميكردم حين
عصبانيت و نگراني در هر دو حالت پشت پلكش ميپره ...
با دستش پيشونيشو ماليد وچند تا نفس عميق كشيد اهسته اما قاطع و متحكم گفت:
مادر من زنده است نياز... من وخواهر برادرام فكر كرديم تا وقتي كه اون
زنده است ... دست به اموال نزنيم!!!
چشمام پر اشك شد و يكي اهسته از روي گونم پايين اومد. چه عصباني...!!! چرا
سرمن داد ميزد؟؟؟اصلا ديگه نميفهميدم چي ميگه ... نگاه سنگين اطرافيان و حس
ميكردم.
كسرا با شنيدن صداي نفس هاي مرتعشم سرشو بلند كرد و خفه گفت: ببخشيد نبايد سرت داد ميزدم!
كيفمو روي پام گذاشتم و زمزمه كردم: ميشه بريم؟
كسرا فورا از جاش بلند شد... حس ميكردم مغزم داغ كرده و گوشام سوت ميكشه...
به چه حقي سرمن داد زد؟؟؟ افرادي كه توي رستوران بودن خيره خيره نگام
ميكردن ... زيرنگاه اونا سلانه سلانه از رستوران خارج شدم.
كسرا پشت سرم با قدم هاي تندي اومد و دزدگير وزد. جلو سوار شدم و كسرا هم كنارم نشست.
چند تا نفس عميق كشيد و ماشين وبه حركت دراورد.
بغض سنگيني تو گلوم بود اما ديگه تو چشمم اشك نبود.
سرمو به شيشه ي ماشين تكيه داده بودم...
چشمامو بسته بودم ... خسته و دمغ فكر ميكردم كسرا به چه حقي سر من داد
زد؟؟؟ من چي گفتم؟؟؟ حس ميكردم اون ادمي كه رگ گردنش اونطور متورم شده و
چشمهاش دو كاسه ي خونه رو نميشناسم... حس ميكردم اوني كه انطوري صدا و
نفسهاي اتيشيشو توي صورتم خالي كرده كسرا نبوده ... يكي ديگه بوده ...
چونه ام مي لرزيد اما اشكي براي سرازيرشدن نداشتم.
صداي نفس عميق كشدار كسرا رو شنيدم و كمي بعد صداي تيك تيك راهنما ...
ماشين از حركت ايستاد و كسرا به سمت من چرخيد.
هنوز رومو به سمت بيرون نگه داشته بودم وهيچ دلم نميخواست باهاش چشم تو چشم بشم...
با اينكه چهره اش تو ديدم نبود اما حس كردم تكوني خورد و خواست دستشو به دستم برسونه ... منم فوري دستهامو زير بغلم جمع كردم.
كسرا خودشو خم كرد و يه جوري اومد پايين و از زير چونه ام جلوي چشمم قرار گرفت و گفت: دالي...
با اينكه خندم گرفت از حركتش ولي با اخم و عنق هنوز به بيرون نگاه ميكرد.
كسرا همينطور خم تر وخم تر شد تا جايي كه موهاش روي مانتو م كشيده شد و كم
كم سنگيني سرشو روي رون پام حس كردم.
از كارش به شدت شوكه شدم ... اونقدر ناگهاني ويواش يواش به سمتم اومده بود و
اينطوري سرشو رو پام گذاشته بود كه حس كردم قلبم افتاده كف پام. كسرا اين
روزا واقعا غيرقابل پيش بيني شده بود ... اين كي كمربندشو باز كرد؟؟؟
با چشمهاي پر تعجب بهش نگاه ميكردم كه خنديد و گفت: از اين زاويه تا حالا نديده بودمت...
نتونستم لبخندمو پنهون كنم.
با ديدن خنده ي من كمي راحت تر سرشو روي رون پاهام فشار داد و از همون
پايين گفت: من يخرده رو خانوادم... يعني بيشتر مادرم... حساسم ... باور كن
اصلا منظوري نداشتم.
-من چه ميدونستم كه تصميم شما چيه ...
كسرا:حق داري... من شرمندم.
نفس عميقي كشيدم و گفت: نيــــاز...
يه جوري صدام كرد كه مو به تنم سيخ شد.
اروم گفت: ببخشيد خانمم...
لبمو گاز گرفتم و سعي كردم كوچولو عميق نفس بكشم كه نفهمه داره چه بلايي سرم مياره ...
لبخندي به روم پاشيد و من هم اروم دستهامو كه زير بغلم بود و ازاد كردم...
هنوز داشت تو چشمام نگاه ميكرد ... يه جور خاص ... و منم بدون اينكه نگاه
ازش بگيرم تو ني ني چشماش خيره بودم. حس ميكردم يه عالم حرف داره واسه ي
گفتن، ته اون چشمهاي روشن يه عالم كندو بود كه توش پرحرف عسلي داشت! ... يه
عالم تو نگاهش كلمه موج ميزد.
توي اون نگاه شفاف و كهربايي...
به خودم جرات دادم و دستمو يواش گذاشتم روي سرش... يه نفس بلند كشيد و با
چشمهاش بهم خنديد ... انگار كه بگه باز تو شيطون شدي! دلم غنج رفت از
نگاهش...
اروم دستمو از روي موهاش كشيدم روي پيشونيش... كله اش داغ داغ بود ... كمي كه گذشت...
با انگشتم روي پيشوني وموهاشو لمس كردم... اومدم پايين تر ... ابروهاش و
... داشتم چشماشو لمس ميكردم كه با خنده گفت: نزني كورم كني...
خنديدم و گفتم: كور نميشي... نترس...
لبخندش كمي محو شد و گفت: كوربشم من وپس ميزني... از اين ميترسم ...
يه لحظه حس كردم هيچ كاري نميتونم بكنم. حرفش محكم و جدي بود . از اين
جديتي كه تو كلامش بود يه نفس راحت كشيدم و تو دلم فكر كردم پس تو هم
ميترسي!
زمزمه كردم:
-منم بدم مياد ازچيزي بترسم و سرم بياد!
كسرا نفسشو از دماغش بيرون فرستاد و دست منو گرفت تو دستش واروم به سمت لبهاش برد.
تو چشمام زل زد و خواست دستمو ببوسه كه با افتادن يه نور قرمز تو ماشين و
دو تا تقه كه به شيشه ي سمت راننده خورد جفتمون از جامون پريديم!
رنگم و نديده ميدونستم عين گچ شده ... كسرا شيشه رو پايين داد وگفت:بفرماييد؟
افسري كه كنار ماشين بود گفت:پياده شو...
كسرا اهسته زمزمه كرد:خدا بخير كنه ...
قلبم وحشيانه داشت خودشو تو سينم ميكوبوند كه ديدم كسي كه پشت راننده است داره به سمت من مياد ... رو بهم اشاره كرد پياده بشم...
منم كيفمو از عقب برداشتم و با قلبي كه نبضش تو دهنم ميزد ... دستگيره رو
كشيدم و پياده شدم. مرد ميانسالي به نظر ميرسيد فربه و كمي ته ريش جو گندمي
داشت ... اما موهاش زياد رنگ ريشهاش نبود بنظرم موهاشو رنگ كرده بود ...
كسرا خم شد تو ماشين و از تو داشتبرد مدارك ماشين وبرداشت. نگاه من كرد و يه بارپلكشو بست وباز كرد.
حس كردم ميخواست بهم ارامش بده ... و البته هم كه موفق شد.
افسر رو به كسي كه جلوي من بود گفت:سعيدي بيا مدارك اقا رو چك كن و خودش جلوي من اومد ودست به كمر گفت:شما با اقا چه نسبتي داريد؟
با يه كم خونسردي كه از ارامش نگاه كسرا حاصل ميشد زمزمه كردم: نامزديم...
افسر:نامزد... كارت شناسايي؟
كارت دانشجوييمو از كيف پولم دراوردم و ديدم كه سعيدي كارت ماشين كسرا
دستشه و جلوي كاپوت ماشين ايستاده و داره مشخصات و با پلاك و كارت ملي و
كارت دانشجويي كسرا چك ميكنه.
افسر رو به من گفت: پس گفتي نامزدته؟
سري به علامت بله تكون دادمو گفتم:محرم هستيم...
افسر رو به سعيدي اشاره زد و سعيدي هم با مدارك كسرا پيشش اومد.
با ديدن كارت دانشجويي كسرا گفت:هم دانشكده اي هم هستيد؟
كسرا:بله جناب سروان... من ارشد ميخونم خانمم كارشناسي...
تو اون هول و ولا از به كاربردن لفظ خانمم دلم قيلي ويلي رفت. اخه چگده گشنگي!
افسر قيافه اش از اخم دراومد و گفت:معماري... هومي كشيد و درحالي كه مدارك
وبه كسرا برميگردوند گفت: پسر منم امسال كنكور داره ... ميخواد معمار بشه!
كسرا لبخندي از روي ناچاري زد و چيزي نگفت.
افسر وسعيدي به سمت اتومبيلشون رفتن و افسر گفت: ما مامور راهنمايي رانندگي هستيم... لطفا اينجا كنار خيابون پارك نكنيد.
كسرا انگار يه نفس راحت كشيد و افسر با يه نگاه چپ چپي گفت:شئونات هم رعايت كنيد...
و سوار شدند و تو كسري از ثانيه رفتند.
كسرا نگاه پر خنده اشو تو چشام انداخت وگفت: سوار نميشي؟
زورش ميومد بگه عزيزم؟؟؟
سوار شدم و با يه لبخند كمربندشو بست. منم بستم ... خواست استارت بزنه كه
به سمتم چرخيد ... منم نگاش كردم و به يك ثانيه نگذشت كه پقي زديم زير
خنده دو تايي...
بعدش هم قرار شد بريم يه رستوران ديگه و نهار بخوريم و راجع به چيزاي ديگه صحبت كنيم ... و اصلا اين موضوعات و پيش نكشيم.
با اينكه دوست داشتم تكليف مشخص بشه ولي تحمل اينو نداشتم كه باهاش قهر كنم يا بحث كنم ... بخاطر همين هيچي نگفتم.
منو برد به يه رستوران سنتي و بهم ديزي داد ... بعدش هم با هم به پارك
رفتيم و قدم زديم... كسرا برام حرف ميزد ... منو ميخندوند ... و هيچ بحثي
در مورد مسائلي مثل ازدواج و بارداري مادرم وارث و ميراث نزديم.
ساعت نزديك هاي نه و نيم بود كه كسرا به خيابونمون رسيد وگفت: فكر كنم ديرت شد نه؟
اروم گفتم: نه زياد ... من هميشه هشت خونه ام... حالا نه و نيم... فرقي نداره خيلي.
كسرا يه لحظه به من نگاه كرد و گفت: همه فصل مجازي كه هشت خونه باشي؟
-يعني چي؟
كسرا با اخم گفت :يعني پاييز وزمستون هم هشت خونه اي؟ تو تاريكي و سرما ...
خنديدم و خواستم جوابشو بدم كه با ديدن بابام تو كوچه كلمه تو دهنم ماسيد.
كسرا هم با ديدن سكوت يه دفعه اي من ... يه نگاه به من كرد و يهو تو كوچه
زل زد ... بابام دقيقه جلوي كاپوت ماشين بود. كسرا از شوك هم داشت ميرفت
سمتش كم مونده بود بابامو زير بگيره كه فوري زد رو ترمز و با صداي بدي كه
از تايرا اومد سكوت كوچه يه جوري بهم ريخت ... يكي دو نفر و ديدم داشتن از
پنجره به كوچمون نگاه ميكردن.
كسرا فوري از ماشين پريد پايين و من هم اروم و خانمانه پياده شدم.
بابا يه نگاه به من و يه نگاه به كسرا كه زير لب با كلي خجالت سلام كرده بود انداخت.
اخر سر هم به من تشر زنان گفت: دختر تو كه ما رو نصفه جون كردي... هيچ معلومه تا الان كجايي؟ گوشيت چرا خاموشه؟
كسرا دستهاشو تو هم قلاب كرد و بابا با اخم گفت: نميتونستي يه خبر بدي با كسرايي؟؟؟ هان؟
لبمو گزيدم و كسرا اهسته گفت: تقصير من بود اقاي نامجو ... ببخشيد قبلش بايد خبر ميداديم... شرمنده.
بابا يه نفس عميق كشيد و با چپ چپ يه نگاهي به من و كسرا انداخت ... كسرا
خواست خداحافظي كنه كه مامانم با يه مانتو كه روي پيراهن تو خونه ايش
پوشيده بود و ساق پاهاش معلوم بود لك لك كنان تو كوچه اومد وگفت: اوا ...
اقا كسرا ...
كسرا تندي سلام كرد و مامانم:سلام پسرم ... خوبي؟
ونگاهي به ما دو تا كرد و انگار شصتش خبردار شد كه باهم بوديم... ته چهره
اش كه به نگراني ميزد اروم شد و گفت: چرا توي كوچه بفرماييد بالا ...
كسرا: نه ديگه مزاحمتون نميشم ... با اجازتون من برم ...
بابا هم تعارف كرد وگفت: پسرم تا اين جا كه اومدي... بفرما بالا ...
كسرا يكمي من من كرد و مامانمم گفت: بيا بريم بالا پسرم... هوا هم سوز داره
... بفرما ... بفرما بريم بالا ... حالا كه تا اينجا اومدي يه سرم بيا
بالا ...
كسرا دزدگير و زد و بابا هم يه جور با مزه به من چشم غره رفت و همگي با هم
رفتيم بالا ... كسرا ساكت بود منم كه تو دلم همينجور يويو بازي ميكردم...
وارد خونه شديم و نادين با شلوارك يه لحظه مات نگاه كسرا كرد ... كسرا اهسته گفت: شرمنده بد موقع است.
نادين خنديد و باهم گرم احوال پرسي كردن ... مامان دوييد تو اتاق كه بابا با تشر گفت: مريم يواش تر...
يه لحظه به كسرا نگاه كردم ... ديدم عين خيالش نيست و با نادين گل ميگن و
گل ميشنون ... يه نفس پر حرص كشيدم و به سمت حموم رفتم... با اينكه دوست
داشتم دوش بگيرم... ولي فقط سرو صورتمو شستم و بعدش به اتاقم رفتم.
ووويي... كسرا اومده خونمون ... منم كه محرمشم... خوب چي بپوشم؟ كاش فرصت
يه دوش گرفتن و داشتم هرچند كه صبح حموم بودم ولي خب ... دركمد مو باز كردم
و چوب لباسي ها رو كنار زدم.
با ديدن شلوارام... يخرده مكث كردم... يه جين يخي برمودا داشتم كه پايين
پاچه هاش ريش ريش بود و روي قسمت رونش چند جايي مدل پاره داشت ... همونو
كشيدم بيرون و يه نگاهي به تيشرت هام كردم...
برش داشتم... و رو فرشي هاي انگشتي قهوه ايم هم كشيدم بيرون ... اتو مو رو هم به برق زدم.يه بلوز يقه قايقي قهوه اي داشتم كه روش با نگينهاي قرمز وسياه لاتين نوشته شده بود: Ilove you
لباس هامو دراوردم و يخرده به خودم لوسيون ضد عرق ماليدم... بعد هم لباس
زيرمو با يه مدل دكلته عوض كردم و بلوزمو پوشيدم... سر شونه ي ظريفمو از
تو يقه پرت كردم بيرون و كلي به خودم عطر زدم.
شلوارمو با يه كمربند قهوه اي تنم كردم ... صندلمو پوشيدم... عين جت پريدم
سروقت موهام... اول كش و كيليپسمو باز كردم. لعنتي اينقدر از صبح بسته
بودمشون كه موهام يه حالت شكسته داشت.
كمي جلوي موهامو لخت كردم و بعد همه رو بالاي سرم دم اسبي جمع كردم... يه جور شلاقي اتو كرده بودم و بهم ميومد.
با صداي مامانم كه گفت:نياز جان...
يعني بسه ، پاشو گمشو بيا بيرون ور دل شوهرت ...
پيش خودم زدم زير خنده... شوهر؟!
تو اينه به خودم نگاه كردم... پوستم لك و پيسي نبود براي همين بيخيال پن
كيك و كرم شدم... يخرده رژ گونه زدم و ريمل ... يه رژ مسي به لبم زدم ...
كسرا سكته ميكنه امشب...
ارايشم مليح بود هميشه دوست داشتم ساده باشم. هد بند كرمم هم زدم به سرم
... بس كه موهامو از سمت شقيقه كشيده بودم چشمام هم كشيده شده بود و به سمت
بالا مدل دار شده بود.
يه نگاهي تو اينه كردم ... از خودم خوشم اومد. طفلك كسرا ... يقه امو كمي پايين تر كشيدم شونه ام كاملا بيرون افتاده بود .
نيشمو جمع كردم... پيش به سوي كسرا ...!!!
نيشمو جمع كردم... پيش به سوي كسرا ...!!!
وارد هال شدم و دنبال يه جفت چشم تحسين گر بودم ... اما زهي خيال باطل... كسرا نبود تو هال...
با چشم از مامان پرسيدم ... به اتاق نادين اشاره كرد.
حالا نادين هم امشب تريپ صميميت برش داشته . پوفي كشيدم وبه اشپزخونه رفتم.
مامان سنگ تموم گذاشته بود . داشت الويه درست ميكرد و يه تابه هم رو گاز
بود توش پر شامي البته ميدونستم مامان هميشه غذاهايي مثل شامي وكوكو سبزي و
اين جور چيزا رو موادشونو اماده تو يخچال نگه ميداره واسه ي مهموناي سرزده
... از اون فوت كوزه گري هاست كه منم قراره تو زندگي مشتركم اعمال كنم .
واسه كسرا ابرو بخرم.
ازا ين فكر نيشم تا بنا گوش باز شد . تابه ي محتوي سيب زميني سرخ كرده رو هم زدم و در قيمه رو باز كردم ... اي جونم ليمو عماني...
مشغول درست كردن سالاد شدم و مامان تند تند شامي هاي سرخ شده رو برگردوند.
يعني فداي داماد داريش بشم... !
مامان با غر گفت: چيه واسه ي خودت فكر ميكني ميخندي؟
خندم عميق تر شد و مامان با نگراني پرسيد: فكر ميكني از اين غذاها خوشش مياد؟
-واه مامان چي از اين بهتر؟
با ديدن نادين و كسرا كه اومدن توي هال نشستن ... بيخيال گوجه و خيار شدم
هموشنو تو ظرف پرت كردم ... يه نگاه به خودم سرسري كردم و رفتم تو هال.
با نادين روي مبل دو نفره نشسته بودن ... تلويزيون روي شبكه ي سه بود
وداشت فوتبال نشون ميداد ... كنترل روي ميز رو به روي كسر بود. جلوي كسرا
با همون وجنات خم شدم ... دريغ از يه نيم نگاه ...
صاف ايستادم و شبكه رو به يك تغيير دادم ... دقيقا عين يه گاو كرم- عسلي سرشو انداخته بود پايين.
با حرص و توپ و تشر به نادين گفتم: من نميخوام فوتبال ببينما... و كنترل و روي مبل ديگه پرت كردم و دوباره چپيدم تو اشپزخونه.
كسراي مسخره ... من يك ساعت واسه ي بابام تيپ زدم؟
شيطونه ميگه برم لباس خواب خرسي امو بپوشما ... همون كه سر زانوش قد هندونه
زانو انداخته وزيربغل استينش پاره است... ايش... خدا رحم كرده محرميم ...!
با تمام اين فكرها وغرولندها ميز و چيدم ... كسرا اومد تو اشپزخونه و گفت: مادرم كمكي نيست؟
مادرم؟! جان ...
مامانم كه ضعف كرد از خوشي... با لبخند رو به كسرا گفت: نه پسرم ...
كسرا خنديد و گفت:البته شما كه جاي دختر منيد ...
خواست يه چيز ديگه هم بگه كه مامانم ريسه رفت از خنده.
بابام هم روزنامه اشو داده بود پايين و ميخنديد.
كسرا به ظرفي كه محتوي الويه بود و من با برش هاي نگيني گوجه و خيارشورهاي باريك روش پروانه كشيده بودم اشاره كرد و گفت:ببرمش؟
مامان:زحمتت ميشه كسرا جان...
اوه چه دل و قلوه اي هم ميدن!
كسرا خنديد و گفت: با من راحت باشيد .
كسرا ظرف وبرداشت ... منم سر ميز داشتم قاشق چنگال ها رو تو بشقاب ها ميچيدم. كنارم ايستاد و گفت:جاش اينجا خوبه؟
سرمو تكون دادم و كسرا يه نفس كشيد كه تمام بازدمش خورد به شونه ي لختم ...
اهسته زيرگوشم گفت:خوش تيپ شدي...
به نگاه پايينش كه داشت قاشق چنگال ها رو توي بشقابها مرتب ميكرد خيره شدم وگفتم: تو اصلا وقت كردي منو ببيني؟
كسرا : من هميشه براي ديدن خانمم وقت دارم!!!
واي مامان ...
نيشم تا بنا گوش باز شد و كسرا اروم زيرگوشم گفت: بعد ازدواجم بايد همينطوري ظريف و خوش تيپ باشي ها ... من زن تپل نميخوام ...
خنديدم وگفتم:خيالت راحت من ژنتيكي لاغرم.
خنديد و با صداي بابا كه گفت:خلوت كرديد ... كسرا سه متر ازم فاصله گرفت.
اي خوشم ميومد از بابام حساب ميبرد!
شام با خاطرات كسرا از دانشگاه و سربازي رفتنش و گذشته اش صرف شد.
يه ويژگي خيلي مثبتي كه تازگي ازش فهميده بودم اين بود كه اون خيلي راحت
وصميمانه رفتار ميكنه ... اصلا ادم خشكي نيست. به وقتش شيطنت هم داره ...
قبلا كمي با من سر سنگين بود ولي از بعد محرميتمون انگار يه ادم ديگه رو
داشتم ميديدم... يه ادم نو... مهربون ... دوست داشتني...
فكراي قشنگي تو سرم بود ديگه تلخ و بد عنق نبودم! يعني وقتي تو رستوران دوم
حين غذا خوردن بهم گفت كه بيشتر راجع به اين مسئله فكر ميكنه و كلي بهم
اميدواري داد ديگه دلخور نبودم ازش ...
با صداي خنده ي پدر ومادرم به كسرا نگاه كردم ... يه مدلايي بود كه حسابي
تو دل خانواده ام واسه ي خودش جا باز كرده بود . پيش پدرم... پيش نادين ...
پيش مامانم...
يه نفس راحت كشيدم ... حالا تمام مشكلم اين بود كه چطوري راضيش كنم مراسم
عروسيمون قبل از زايمان مامانم باشه... از طرفي هم حس ميكردم بارداري
مادرم كم كم برام داره جا ميفته يعني عكس العمل كسرا و حرفاش باعث شد برام
جا بيفته ... ولي خب گذشت زمان هم ملاك بود!
بعد از جمع و جور كردن ميز... بابا به اتاقش رفت تا نماز بخونه ... نادين
هم دستشويي رفت... مامان هم كف اشپزخونه نشسته بود و داشت هندونه خرد
ميكرد. يه عمر بود ايستاده مسلط به پوست كندن هندونه و قاچ كردنش نبود!
من وكسرا هم تو هال نشسته بوديم.
منتها با فاصله...
من تو عالم خودم بودم كه حس كردم شونه ي چپم داغ شد. كسرا دستشو دور شونه
ام حلقه كرده بود و دقيقا كف دست گرمشو گذاشته بود رو همون نقطه كه هيچ
پوششي نداشت.
شوكه بهش نگاه كردم و اون هم با خنده گفت: بدت اومد؟
-نه...
دهنم خشك شده بود.حس كردم دلم هري ريخته پايين... ضربان قلبم بالا رفته بود
كه اون دستشو از روي شونه ام برداشت ... اروم با نوك انگشت روي ساعد دستمو
نوازش كرد وگفت: پس چرا اينا سيخ شدن؟
به پوستم كه از شدت مور مور شدن دون دون شده بود و يه سري ريز ريز موهاي زير پوستي قلنبه قلنبه و تيز تيز شده بودن نگاه كردم.
كسرا خنديد وگفت: ببخشيد ...
وازم فاصله گرفت.
انگار اونم فهميده بود من چه بندي اب دادم...موضوع اين بود كه از بد اومدن به اين روز نيفتاده بودم!!!
با خجالت ازش به اتاقم رفتم.
با دستم محكم روي ساعد دست ديگم كوبيدم وبا غرغر گفتم:دختراي بد ... الان وقت بيدار شدن وسيخ شدن بود؟؟؟ چندشا ...
با تقه اي كه به در خورد ... سه متر سرجام پريدم.
در و باز كردم. كسرا اهسته گفت: تو تاريكي بودي؟
نفس عميقي كشيدم وچراغ و روشن كردم.
كسرا لبخندي بهم زد و گفت: بيا هندونه ...
يه پيش دستي دستش بود با دو تا چنگال... گل هندونه هم تو پيش دستي...!
از قرمزيش دهنم اب افتاد وكسرا گفت:بيام تو؟
عقب رفتم و كسرا روي زمين نشست ... منم رو به روش با خجالت نشستم...
دستهامو تو هم قلاب كردم كه ديدم يه برش كوچولو از هندونه رو زده به چنگال و
به سمتم گرفته ...
خنديد وگفت: دستمو كه رد نميكني؟
با خجالت دستم وبلند كردم كه ازش بگيرم ولي اون عقب كشيد ... با تعجب نگاش
كردم و با شيطنت هندونه ي خنك و سرد و قرمز وبه لبام چسبوند.
كوچولو دهنمو باز كردم و علي رغم سردي هندونه من داغ عين كوره شدم!
كسرا چنگال دومي كه تو پيش دستي بود و روي ميزم گذاشت وگفت: اين چنگاله هم اضافه است ... يدونه كافيه! يه نفس كوچيك كشيدم ... يعني داشتم كرور كرورعرق ميريختم.
من و كسرا ... تو اتاق من ... منم كه قرار نيست گردنبند و گل سر بدمش...
اومده داره هندونه ميذاره تو دهنم...! من خوابم يا ...
كسرا يه برش ديگه رو به دهنم نزديك كرد ... اروم گذاشت تو دهنم و گفت:اتاقت خيلي قشنگه ... خيلي هم با سليقه اي...
دلم داشت واسه خودش پارتي راه مينداخت كه كسرا نگاهي به ديوار كرد و با ديدن تابلوي فرزاد فوري نگاشو به من دوخت ...
منم اهسته گفتم: ناراحتت ميكنه؟
چيزي نگفت ... ازجام بلند شدم و اون تابلو رو برداشتم... گذاشتم جلوي در و گفتم: ديگه رو ديوار نميذارمش...
لبخندي بهم زد و گفت:دور تا دور قاب سياه شده ....
نگام به ديوار افتاد ... راست ميگفت ديوار اندازه يه مربع سياه و گرد و خاك گرفته شده بود.
شونه اي بالا انداختم و گفتم: مهم اينه كه تو ناراحت نباشي...
چشماش برقي زد و دستمو يهويي كشيد و منو پرت كرد تو بغلش... چهار زانو نشسته بود و منم نشوند رو يه زانوش و خيره شد به من ...
ازنگاش خنديدمو سرمو انداختم پايين... ولي اروم با انگشت شصت و اشاره چونمو گرفت و سرمو بلند كرد. مجبورم كرد زل بزنم تو نگاهش...
صورتشو اورد جلو... چشمام داشت خمار ميشد كه بيني شو به بينيم ماليد و گفت: چشماتو اينطوري نكن ...
دستهامو دور گردنش انداختمو گفتم: چرا؟
خنديد و گفت: بيا هندونه بخور...
خنديدم و خنديد ...
يه فوت تو صورتش كردم و اونم درحالي كه داشت يه حالت هايي ميشد اروم گفت: كار دستمون ميدما ...
-چيكار؟
خنديد و گفت:دختر هندونه گرمش مزه نداره ...
خنديدم وگفتم: كسرايي...
كسرا:جان دلم؟
پيشونيمو به پيشونيش چسبوندم ... يه نفس داغ تو صورتش كردم كه يه لحظه
چشماشو بست ... كاملا غريزي به اين فكر افتادم يعني بدون هيچ پيش زمينه اي
تو اين موقعيت انجام شده به فكرم رسيد كه حالا حرفمو مطرح كنم ... لبخندي
زدم بهترين فرصت بود.
-منو دوست داري...
لباشو بازبون تر كرد و حيني كه قفسه ي سينه اش بالا پايين ميشد گفت: معلومه كه دوست دارم ... اين سواله ميپرسي؟
يواش زمزمه كردم: نظرمم برات مهمه؟
يه لحظه نفسشو نگه داشت و گفت: خيلي...
سرمو جلوتر بردم ... چشم تو چشم بوديم ...
اروم زيرگوشش گفتم:كسرا بيا زودتر ازدواج كنيم... مگه تو منو دوست نداري؟
سرشو بالا كشيد و يه بو از موهام گرفت و هيچي نگفت.
دستامو بيشتر دور گردنش فشار دادم و كمي سرمو عقب گرفتم تا توي چشمهاش زل بزنم... اونم خيره شد بهم و من گفتم: باشه؟
كسرا هيچي نگفت.
سرمو جلو بردم... نفسهاش داشت تند تر ميشد.
سرمو خم كردم .لبام ميليمتري لباش بود ... يواش گفتم:باشه؟؟؟
اروم داشت به سمتم ميومد و در همون حال گفت:باشه...
دستهامو از دور گردنش ازاد كردم و تندي قبل اينكه كاري كنه ازش فاصله
گرفتم. از رو پاش اومدم پايين وابروهامو بالا دادم وگفتم:حالا بيا هندونه
بخوريم...
كسرا خنديد و سري تكون داد و منم يه تيكه گذاشتم دهنمو حيني كه هسته هاشو ميجوييدم كسرا با تعجب گفت: نياز هسته هاشو نخور...
خودمو كشيدم عقب وگفتم : نه ... مزه ي هندونه به همون هسته اشه .... كسرا با تعجب نگام ميكرد كه موبايلش زنگ خورد.
به ساعت نگاه كردم . بيست دقيقه به يازده بود ... كي بود اين وقت شب؟؟؟ به ساعت نگاه كردم . بيست دقيقه به يازده بود ... كي بود اين وقت شب؟؟؟
كسرا با خنده جواب داد:احوال مونس جون ...
جانم؟مونس... هان مادرش... نيشم باز شد.
كسرا خنديد و گفت: جاي بدي نيستم چطور؟ ... خب؟؟؟... شيما امتحان چي داره؟
... فردا رياضي داره؟ الان يازده شب يادش افتاده؟ ... مادر من من منزل اقاي
نامجو هستم. بله ... خنديد و گفت:سرزده مزاحمشون شدم ... چشم... قربونت
... باشه ... به شيما بگو بخوابه ... موقع اذان بيدارش ميكنم باهاش كار
ميكنم . اره ... باشه ... چشم... سلامتم ميرسونم . خداحافظ.
و با خنده گفت: اين دختر منو كشته ... دقيقه ي نود ياد امتحانش ميفته ...
و با خنده به پيش دستي خيره شد وگفت: همه ي هسته هاشو خوردي نه؟
يه مشت كوچيك به پهلوش زدم و بعد از كمي تو سر وكله ي هم زدن ... كسرا عزم
رفتن كرد. كلي از مامانم وبابام تشكر كرد و خلاصه منم قرار شد برم بدرقه اش
كنم.
تابلوي فرزاد هم با خودم بردم تو اسانسور كه نيش كسرا باز شد.
وقتي به در كوچه رسيديم بهم گفت: امشب عالي بود ... كلي از پدر و مادرت تشكر كن.
خنديدم و گفتم: تا سركوچه ميرسونمت .
دستمو گرفت و با هم تا سركوچه تو سكوت قدم زديم ... يعني يه لحظه خواستم
كاش بارون ميومد و ما قدم ميزديم ... همون موقع صداي رعد و برق اومد و تو
دلم گفتم:قربون خدا برم كاش يه چيز ديگه خواسته بودم.
كسرا نفس عميقي كشيد و گفت: چه بارون به موقعي...
خنديدم و درحالي كه تابلو رو زير بغلم گذاشتم ... دستمو طبق عادت دراز كردم
تا چند تا از اون قطره ها رو بگيرم كسرا دستمو تو دستش فشار داد وگفت:سردت
نيست؟
-نه ... خيلي هم خوبه ...
سركوچه ايستاديم و كسرا تو چشمام نگاه كرد و گفت: نياز تو از حرفت مطمئني؟
با هيجان گفتم:كسرا من واقعا اينو از صميم قلبم ميخوام ...
كسرا يه فشاري به دستم داد و اهسته گفت:واقعا ميخواي كه مقدماتشو اماده
كنم؟ يعني نميخواي بيشتر بشناسيم همو؟ نياز من وتو ... خيلي وقت داريم...
اخم كردم و گفتم: تو هنوزم...
كسرا انگشتشو روي لبم گذاشت و گفت: هرچي كه خواسته ي تو باشه خواسته ي منم
ميشه ... ديگه داريم ما ميشيم نياز... سعيمو ميكنم ... ولي اگر نشد ...
حالا نوبت من بود كه انگشتمو بذارم روي لبش... خنديد مو گفتم: جور ميشه ... باور كن همه چي جور ميشه ...
همونطور كه نگام ميكرد گفت: نياز پس فردا نميگي چقدر زود شد؟؟؟
قاطع گفتم: نه ...
كسرا:نياز حرفتو جدي گرفتما ...
خنديدم و گفتم:خب منم همينو ميخام ديگه ... كه جدي بگيريش!
خنديد و اهسته گفت:باشه تمام تلاشمو ميكنم ... ولي...
-ولي چي؟
كسرا با يه نگاه مضطربي گفت: خونه چي نياز؟
-نگران نباش كسرا ... اگر تو بخواي حاضرم يه مدت خونه ي پدر و مادرت زندگي كنم...
از حرفم لبخندي زد... با اينكه دودلي و ترديد و ته نگاهش ميخوندم و
ميدونستم نامطمئنه ولي همين كه فعلا اين موضوع و قبول كرده بود خوشحال بودم
هرچند كه دلم نميخواست با بهونه دوباره همه چيز عقب بيفته ، تو چشماش خيره
بودم كه اروم دستمو بالا برد و انگشت اشارمو بوسيد ...
كل هيكلم اتيشي شد و براي اينكه باز تو خلسه و خلا گير نيفتم تابلو رو توي
سطل مكانيزه ي سر كوچه پرت كردم كه يه گربه ي سياه از توي سطل پريد بيرون و
با صداي بلند جيغ كشيدم ...
كسرا دستمو گرفت و اهسته گفت: خوبي؟
از گربه هه كه ميو ميو كنان داشت تو خيابون ميدويد حرصي گفتم: نزديك بود بپره روم ...
كسرا لپمو كشيد وگفت: چقدر شجاعي نياز.... گربه ترس داره؟
اخم كردمو گفتم:هيچ وقت از گربه ها خوشم نميومد ...
كسرا خنديد كه صداي خندش تو رعد و برق گم شد... يه نگاه پرترس به اسمون كردم...
كسرا اهسته گفت: از رعد و برقم خوشت نمياد ...
دستموكشيد و گفت:بدو برو خونه موش كوچولو...
يه خرده خودمو لوس كردم و اونم منو تا دم خونه رسوند ومنم وارد خونه شدم
... وايستاد تا برم داخل مجتمع و بعد هم من از پنجره ي راهرو تماشا كردم كه
سوار ماشينش شد و برام چراغ زد و رفت.تو اون تاريكي منو چطوري از پشت
پنجره ديده بود...؟
خدايي چشماي تيزي داشت!
باز من بودم و يه عالم ادرنالين ... پله ها رو دو تايكي ساعت دوازده شب
بالا رفتم ... وارد خونه شدم ... بابا اينا به روم نياوردن كه من چرا نيم
ساعت تو كوچه موندم و چرا خيس شدم.
تو اتاق چپيدم و لباس هامو عوض كردم. يعني باور كنم كه قبول كرد؟؟؟
رفتم رو شويي و مسواك وبرداشتم روش خميردندون ماليدم... هميشه عادت داشتم
حين مسواك زدن راه برم... به اتاقم رفتم ... صفحه ي گوشيم روشن خاموش ميشد.
نگاش كردم . يه اس داشتم.
مسواك وبا دندونام نگه داشتم و دو دستي صفحه رو باز كردم.
كسرا بود.
نوشته بود: بخاطر امشب بي نهايت ازت ممنونم ... از خانوادت تشكر كن ...
امشب واقعا حس كردم جزيي از شما هستم ... جزيي از نامجوها. بخاطر تابلو ازت
ممنونم... بهت قول ميدم خاطراتي بهتر وزيباتري برات بسازم ... تمام سعيمو
ميكنم تا مقدمات عروسيمون زودتر وزودتر فراهم بشه ...نيازم از حالا به بعد
**** متن موجود نيست!...نوشته بود: بخاطر امشب بي نهايت ازت ممنونم ... از خانوادت
تشكر كن ... امشب واقعا حس كردم جزيي از شما هستم ... جزيي از نامجوها.
بخاطر تابلو ازت ممنونم... بهت قول ميدم خاطراتي بهتر وزيباتري برات بسازم
... تمام سعيمو ميكنم تا مقدمات عروسيمون زودتر وزودتر فراهم بشه ...نيازم
از حالا به بعد **** متن موجود نيست!...
لعنتي شيش تا ستاره بود و نوشته ي" متن موجود نيست". نميخوام... من پيام كسرا ... يعني چه ... كيه كه به مخابرات شكايت كنم...!
نصف خميردندون و قورت دادم... يخرده به گوشيم نگاه كردم نخير مثل اينكه
ادامه ي پيام قصد اومدن نداشت. اخه كسرا جونم چرا پيام طولاني ميدي كه نصفش
نياد من تو خماريش بمونم؟؟؟
با حرص گوشيمو پرت كردم . پيام نصفه جواب دادن نداشت. از اتاقم بيرون اومدم
كه مامان گفت: نياز زود بخواب فردا زود بيداري ميشي ها ...
با چشمهاي گرد شده و دهن پر خمير دندون گفتم:چرا؟
بابا مداخله كرد و گفت: مگه كسرا بهت نگفت؟صبح قراره برين ازمايش خون ...
-به من چيزي نگفت.
نادين: دم رفتني از بابا اجازه گرفت بياد دنبالت ... لابد همون موقع كه رفتي مانتو بپوشي...
بابا و مامان حرف نادين و تاييد كردن ...
مامان هم گفت: يه پيام بهش بزن ببين تكليفت چيه؟
اي ذوق كردم كه بايد تكليفمو كسرا روشن كنه ...
دوباره پريدم تو اتاق ...
صفحه ي گوشيم خاموش وروشن ميشد.
يه پيام ديگه از كسرا نوشته بود: نيازي فردا من هشت صبح ميام دنبالت براي ازمايش خون ... باشه عزيزم؟ ديگه بايد به كارا سرعت بديم.
نفس عميقي كشيدم و با يه استرسي كه به جونم افتاده بود نوشتم:باشه ... فردا هشت صبح منتظرم.
و گوشيمو زدم به شارژ ...
به سمت دستشويي رفتم وصورتمو شستم ... حالا يه فكر گند افتاده بود تو
سرم... حاملگي مادرم كم بود ... قضيه ي فرزادكم بود ... استرس ازمايش خون و
اگر خون هامون به هم نخوره هم اضافه شد!!!
فصل دهم:
پاهامو دراز كردم و روي صندلي خشك و ناراحت كننده ي ازمايشگاه كمي كش وقوس اومدم.
كسرا دستمو گرفت و يه لحظه با تعجب برگشت سمتمو گفت:
-تو چرا يخ كردي؟؟؟ سردته؟
كسرا دستمو ماساژ ميداد و منتظر جوابش بود.
خدايي خز بود بهش بگم كلا با امپول وسرنگ هيچ ميونه ي خوبي ندارم ... ولي
خب هيچي نگفتم ...به خانم بازيم ادامه دادم و گذاشتم فكر كنه اره سردمه ...
يه خميازه كشيدم و گفتم: كاش ساعت ده اينطورا ميومديم.
كسرا: بعد اين ميرسونمت خونه تخت بخواب.
لبخندي زدم كه كسرا هم لبخندي زد وگفت: خوبي ؟
دستي به صورتم كشيدم و گفتم: اگر خون هامون به هم نخوره ...
كسرا سريع گفت: به جنبه هاي مثبت فكر كن ...
از ارامشش اروم شدم و نوبتمون شد تا بريم خون بديم.
چشمهامو بسته بودم و منتظر بودم پرسنلي كه مشغول خون گرفتن از من بود بهم بگه كارش تموم شده.
با حس بيرون اومدن سوزن از تو فاصله ي بين ساعد وبازوم ... يه نفس راحت
كشيدم. خدايي خوب خون گرفت بعضي ها انگاري با ادم خصومت دارن چنان ميزنن رو
دست ادم كه ادم حس فلج شدن بهش دست ميده ...
دختره خونمو تو شيشه كرد و اومد بلند بشه كه يهو پاش گير كردبه اين صندلي
چرخي هاي گرد و سياه كه به وفور اونجا به چشم ميخورد ... در نهايت هم شيشه ي
محتوي خون من از دستش افتاد و شكست.
با ناراحتي بهم نگاه كرد.
منم اهي كشيدم و استين اون يكي دستمو بالا دادم و گفتم: عاشقي ها ...
خنديد و گفت: نامزدم از صبح بهم زنگ نزده نگرانشم ...
و با شرمندگي گفت: ببخشيد خانمي.
-عيبي نداره ... و به اين فكر كردم اون شيش روزي كه من از كسرا خبر نداشتم واسه اين رخ ميداد چي ميكرد.
roman در دم(9) roman در دم(9)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|